تقسیمات حق (بخش پایانی)

«حقوق طبيعي» چيست؟ آيا مراد از طبيعت، طبيعت حيوانات است كه كلبيون چنين ميپنداشتند مثل
حيوانات زندگي كردن؟ و موافقت با طبيعت و نظام طبيعت يعني چه ؟ بهترين معنايي كه شده از طريق
سقراط و مكتب رواق است سقراط از حقوق طبيعي سخن گفته و «سيسرون» كه معرف مكتب رواق
است ميگويد: «حقوق طبيعت دستور عقل سليم» است [1]
در جاي ديگر ميگويد: دستور عقل سليم عبارت است از «آنچه طبيعت آدمي و فطرت اشيا بدان حكم
ميكند»
به نظر ميرسد كه تعبير حكم عقل بر «مقتضاي طبيعت» تعبير مناسبي براي حقوق طبيعي باشد و اين
حكم عقل است «عقل بشر در مقابل هر طبيعتي براي رفتار ما چيزي را تعيين ميكند.» مثل اين كه مادر
بچه خود را شير ميدهد و نگهداري ميكند و در نظر عقل حق طبيعي او است كه چنين كند و مقابل آن
شير خوردن بچه از مادرش است. پس حق طفل است كه از مادرش شير بخورد حال اگر مادر از حق خود
گذشت نمود و بچه را نگهداري نكرد حق بچه از بين نميرود و باقي است وقتي بچه بزرگ شد عقلاً
ميتواند از مادر خود گله كند كه چرا به من شير ندادي؟
هر كسي براي خود حق حيات دارد و ميتواند كوشش كند و زندگي خود را اداره كند و راحتي خود را
بدست آورد و ادامه حيات هر كس و خوشي هر كس، بطور طبيعي بدست خودش است و بر اساس آن
حق حيات دارد؛ كسي نميتواند جلو دهان ديگري را بگيرد و نگذارد كه غذا بخورد. هر كس در كارهاي
خودش، خودش تصميم ميگيرد و اين حق طبيعي او است كسي نميتواند بگويد آنچه را من ميگويم عمل
كن بلكه عقلاً هر كس در آنچه را كه متعلق به خودش است آزاد است. هر كس هر آنچه انجام ميدهد مال
خودش است پس دست رنج هر كس از خودش است« حقوق طبيعي» چيزي است كه «عقل» تعيين
ميكند و اين نوع رفتار طبيعي است چون متناسب اين طبيعت اين است.
عبارتي را كه سيسرون به نقل از رواق ميگويد: «دستور عقل سليم عبارت است از آنچه فطرت آدمي و
فطرت اشيا بر آن حكم ميكند[2]» دقيقا مثل رياضيات است مثل دو زاويه متقابل به رأس كه مساوي
است طبيعت دو زاويه متقابل به رأس اين است. در طبيعت هم اموري هست كه رفتار فرد با آن سنجيده
ميشود و اگر با آن سنجيده و ميزان بود فرد، حق دارد و حق طبيعي را رعايت كرده است پس حقوق
طبيعي «حكم عقل»، است نه قانون طبيعيُ مثل قوانين فيزيك، شيمي و...؛ عقل به اقتضاي طبيعت هر
چيزي، نوع رفتار با آن را تعيين ميكند. پس تعريف حقوق طبيعي آنطور كه سيسرون: نقل ميكند: دستور
عقل سليم است اين تعريف در حقوق طبيعي است و يك اصل است يك جا عقل ميگويد: حق مساوي
هست مثل بين افراد انسان و يك جا ميگويد: حق مساوي نيست، مثل بين انسان و حيوان،
بعضي اشكال كردهاند كه سه يا چهار مصداق را معين كردهاند كه ميگويند حقوق طبيعي است
اين اشكال وارد نيست؛ حقوق طبيعي براي خود ملاك دارد و مصداق حقوق طبيعي سه يا چهار مورد
نيست، بلكه نسبت به هر نوع روشن است و استثنائات آن هم استثنا نيست بلكه تخصص است و تبدل
موضوع است مثل مادري كه ديوانه شود حق نگهداري بچه را ندارد.
در حقوق درياها و آبها عقل هم حكم ميكند افراد بشر نسبت به منابع طبيعي و استفاده از آن منابع،
مساوي هستند عقل حقوق درياها و حقوق جنگ را بر اساس حقوق طبيعي درست ميكند. در جنگ حق
كشتن بچه يا افراد بي طرف را ندارند خلاصه بر اساس حقوق طبيعي است كه، حقوق جنگ و حقوق بين
الملل و اصول حقوق خانواده و اصول حقوق ازدواج و غيره را ميتوان مشخص كرد و آقاي گرويتوس و غيره
چنين كردهاند.
( ازدواج زن و مرد مطابق حقوق طبيعي است مثلا ازدواج كسي كه ازدواج نكرده با زني كه همسر دارد؛
اين زن وعده داده و متعهد شده، كه با شوهرش زندگي كند، پس اگر خود را در اختيار ديگري گذاشت،
خلاف وفاي به عهد عمل كرده است لذا جرم دارد)
ما نميگوييم همه حقوق از حقوق طبيعي بدست ميآيد بلكه حقوق قرار دادي هم هست اما اصول
بديهي حقوق قرار دادي هم همان حقوق طبيعي بديهي است و به حكم عقل است و پيش فرض قراردادها
هم حقوق طبيعي است مثل حق طبيعي اينكه طرفين قرار داد بايد عاقل باشند، آزاد باشند، اين شرايط
داشتن «عقل، بلوغ و آزادي عمل» در سايه عقل بوجود ميآيد....»[3] و قراردادي نيست بلكه از حقوق
طبيعي است. آيا ميتوان گفت كساني كه آزادي عمل ندارند، مثل ديوانهگان و بي عقلان و كودكان، قرار
داد كردهاند كه قراردادشان لغو گردد؟ نه چنين نيست اينها حكم عقل است و قانون عقلي است كه
محدوده عقلي قرار داد را مشخص ميكند و پيش فرض هر قرار داد است و اختصاص به كشوري خاص يا
مذهبي خاص ندارد. رابطه ميان هست هايي همچون عقل، اختيار در فردي و لزوم وفاي به قرار دادشان
رابطهاي واقعي است و نداشتن «عقل و اختيار» در فردي با «عدم لزوم وفاي به قراردادش» رابطهاي واقعي
و غير قابل انكار است كه عقل آنرا كشف ميكند...
و يا حكم عقل به لزوم وفاي به عهد آيا ممكن است حكم عقلي نباشد حكم قراردادي باشد؟ مثلاً بگوئيم
عقلاً وفاي بعهد و قرارداد، لازم نيست اما مردم قرارداد كردند كه به قراردادهايشان از فلان زمان به بعد عمل
كنند. و پس از آن كه آن زمان گذشت، قراردادهاي بعدي شد لازم الوفاء در اينجا سؤال اين است آيا همان
قرارداد خودش لازم الوفاء عقلاً بود يا نبود اگر عقلاً لازم الوفاء نبوده چگونه ميتواند سرچشمه لزوم وفاء شود
بلكه به دور و تسلسل ميانجامد در نتيجه بايد قبول كرد كه لزوم وفاي به عهد، حكم عقل است و از حقوق
طبيعي است نه قرارداد است.
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1] - تاريخ فلسفه راسل وكاپلستون و...
[2] -كتاب تاريخ فلسفه سياسي پازارگاد – جلد اول – فصل سيسرون چاپ 1348 ص238
[3] - فلسفه حقوق كاتوزيان ج 1 مكتب تاريخي مبحث دوم گفتار اول ص 142 چاپ تهران 1376