
فصل سوم: «دلائل دكارت بر اثبات خدا»
1 - خالق تصورات فطرى
خلاصه استدلال دكارت در اين دليل، چنين است:
«من، در خود، تصورى از وجود ازلى كه سرچشمه همه وجودهاى ديگر است دارم؛ زيرا اين تصور، ممكن نيست از تصورات محسوسات خارجى گرفته شده باشد؛ چون آنها تصوراتى محدودند و هيچ كدام مصداق موجود نامتناهى نيستند.
همچنين اين تصور موجود ازلى، از وجود خودم هم، گرفته نشده؛ چون وجود من هم تصوراتى متناهى ومحدود است و مصداق آن نيست.
از سلب امر متناهى هم گرفته نشده، همانگونه كه سكون از سلب حركت و ظلمت از سلب نور، گرفته شدهاست؛ چون وجود ازلى قائم بالذات يك امر عدمى نيست؛ بلكه يك امر وجودى است و نمىتواند (تصور وجود ازلى) از سلب وجود متناهى گرفته شده باشد.
بنا بر اين قهراً بايد اين تصور وجود ازلى، تصورى فطرى باشد كه در خلقت من حك شده.
حكاك آن هم، آن خداوند دانا و حكيم است».
(143) از آنجا كه عبارات دكارت مفصل و پراكنده است، به خاطر اختصار به چند جمله از آن، اكتفا مىكنيم.
وى در تأمل سوم مىگويد: از ميان اين مفاهيم علاوه بر مفهومى كه از خود من حكايت مىكند و در مورد
آن هيچ اشكالى وجود ندارد، مفهوم ديگرى هست كه از خدا حكايت مىكند، مفاهيم ديگر هم از اشياء مادى و... اينجاست كه فقط مفهوم خدا باقى مىماند و لازم است در آن تأمل شود كه آيا چيزى در آن هست كه صدورش از خود من، محال باشد؟ مراد من از كلمه خدا جوهرى است نامتناهى، سرمد، تغييرناپذير، قائم به ذات و، عالم مطلق، قادر مطلق كه خود من و هر چيز ديگرى را (اگر واقعاً چيز ديگرى وجود داشته باشد) آفريده وپديد آورده است....
امّا من كه خود موجودى متناهيم، نمىتوانم مفهومى از جوهر نامتناهى داشته باشم؛ مگر آن كه جوهرى واقعاً نامتناهى آن را در من نهاده باشد؛ امّا نبايد تصور كنم كه من نامتناهى را، نه از طريق مفهومى حقيقى، بلكه فقط از راه سلب امر متناهى، ادراك مىكنم؛ همچنان كه سكون وظلمت را از طريق سلب حركت و نور، ادراك مىنمايم؛ زيرا به عكس، با وضوح مىبينم كه واقعيت در جوهر نامتناهى بيشتر است، تا در جوهر متناهى؛ بنا بر اين مفهوم نامتناهى به وجهى، پيش از مفهوم متناهى در من هست.
يعنى مفهوم خدا بر مفهوم خودم تقدم دارد....
قطعاً جاى تعجب نيست كه خداوند.
به هنگام آفرينش من، اين مفهوم را در من نهاده باشد تا همچون نشانهاى باشد كه صنعتگر بر صنعت خويش مىزند.
نقد جان لاك بر دكارت:
جان لاك مىگويد: از آنجا كه ما تصورى از موجود متناهى يعنى موجودى كه آغاز دارد داريم، قهراً تصورى اجمالى نيز از موجودى كه قديم است خواهيم داشت، يعنى از موجودى كه آغاز ندارد؛ زيرا همانگونه كه مقابل مفهوم موجود مىشود، مفهوم معدوم؛ همچنين مقابل مفهوم موجود با آغاز، مىشود مفهوم موجود بىآغاز.
مفهوم قديم نيز در مقابل مفهوم حادث قرار دارد و لازمه فهم آن است.
گاهى سلب مفهوم به حدّ مىخورد و گاهى اين سلب به محدود.
در اينجا، سلب به حد خورده است.
از اين طريق، فهم موجود بىآغاز يعنى قديم نيز، ممكن مىشود؛ در نتيجه عقل، وجود ازلى را به همين مقدار اجمالى كه از سلب آغاز به دست مىآيد، مىفهمد.
باچنين دركى از ناحيه عقل ولو بالعرض و با واسطه از وجود ازلى، ديگر ضرورتى ندارد كه بگوييم تصور وجود ازلى، حتماً فطرى است نه عقلى.
اينك عبارت جان لاك(144): به نظر من براى هر شخص دقيقِ عاقل، اگر هستى خود يا ديگرى را مطالعه كند درك يك وجود ازلىاى كه آغاز نداشته باشد، غير قابل اجتناب است وخود من يقين دارم، اين چنين تصور مدت نامتناهى را دارم؛ ولى اين نفى تصور آغاز كه در واقع نفى يك چيز مثبتى است، براى من تصور معينى از نامتناهى نمىدهد.
و در قسمت ديگر(145) مى گويد: ولى بر فرض هم نوع بشر در همه جاى عالم، تصور خدا را داشت (كه تاريخ، عكس آن را نشان مىدهد)، باز دليل نمىشد كه آن تصور، تصورى فطرى است؛ به خصوص تصورى كه با نور عقل سازگار است.
به طور طبيعى از هر لحاظ علم ما، مىتوان استنتاج نمود كه خدائى وجود دارد؛ زيرا آثار عقل و قدرت خارق العاده، طورى به وضوح از صنعت آفرينش پيداست كه چون آفريده با شعورى در اين باب، مجدّانه بيانديشد، ناچار وجود بارى تعالى را كشف خواهد نمود.
نقد و بررسى:
نقد جان لاك بر دكارت را از نظر گذرانديم؛ لكن به نظر ما در اينجا دو نكته قابل تذكر است: نكته اول: ممكن است گفته شود، تصور ما از موجود ازلى، تصورى است بسيط، نه تصورى مركب كه عبارت باشد از تصور موجود و تصور اين كه آغاز ندارد.
به عبارت ديگر اين تصور از مفهوم موجود + مفهوم عدم آغاز تركيب نيافته است؛ بلكه ما مىدانيم كه موجودى ازلى هست و به آن تصديقى غير قابل ترديد داريم.
حال آيا او خدا ناميده مىشود يا... بحثى ديگر است.
اگر براى آن وجود ازلى، علم و اختيار معتقد باشيم، مىشود خدا وإلّا مفهوم وجود ازلى، مسلّماً واقعيتى أعم از مفهوم خدا و غير خدا را دارد.
در نتيجه اين ايراد بر حرف دكارت وارد مىشود كه موجود ازلى را به معناى خدا گرفته است؛ در حالى كه مفهوم موجود ازلى اعم از مفهوم خدا و غير خداست.
اضافه كردن علم واختيار به او، نياز به دليل ديگر دارد.
پس اين دليل، براى اثبات خدا كافى نيست و بر حرف جان لاك نيز اشكال وارد است؛ زيرا موجود ازلى مفهومى مركب نيست؛ بلكه بسيط است.
و ما قضاوت را به خود خواننده وامىگذاريم.
نكته دوم: اين كه آيا ما مىتوانيم از طريق تصورات فطرى، وجود خدا را اثبات كنيم؟ مثل تصورى كه طفل هنگام تولد از مكيدن پستان مادر دارد؛ يا تصورى كه جوجه هنگام تولد از نوك زدن به تخم وشكستن آن را دارد؛ يا تصورات جوجه بعد از تولد كه از فرق ميان دانه و ريگ دارد؛ يا حيوانات به هنگام به دنيا آمدن تصورى از راه رفتن دارند؛ ولى انسان نمىتواند راه برود؛ يا تصورى كه گوسفند از گرگ دارد و در اولين ديدن، آن را مىشناسد كه دشمن اوست؛ همچنين علومى كه در زنبور عسل و مورچه و موريانه و ... است كه در بحثنقدى بر فلسفه كانت، فطرى بودن آنها اثبات شده است(146).
تصورات وتصديقات فطرى مزبور را نمىتوان به تعليم وتعلّم نسبت داد و براى توجيه آن، راهى نيست؛ به جز اعتقاد به اين كه خداوند، آن تصورات فطرى را در انسان و حيوان به تناسب خودشان قرار داده است.
پس استدلال دكارت بر اثبات خدا از طريق فطرى بودن تصور خدا، گر چه ناتمام است؛ امّا مىتوان آن را از طريق ساير تصورات فطرى، چه در انسان و چه در حيوانات كه غير قابل انكار است، تمام كرد.
* * *
2 - خالق موجود انديشنده
وجود علّت لا اقل بايد به قدر معلول از هستى بر خوردار باشد.
من كه قبلاً نبودهام و بعداً به وجود آمدهام و موجودى انديشندهام يعنى علم و اختيار دارم، محال است كه علّت من و به وجود آوردنده منِ موجود دانا و با اختيار، خودش با فهم و اختيار نباشد؛ زيرا اجزاء ماده (الكترون وپروتون) كه فاقد فهم و اختيارند، نمىتوانند منِ موجود انديشنده را ايجاد كرده باشند، به عبارت ديگر وقتى در بحث تجرد نفس ثابت شد كه نفس، جوهرى غير مادى است و از جنس اتم بدون فهم و اختيار نمىباشد، قهراً خالق آن نيز مىبايست خداوندى دانا و مختار باشد، تا بتواند ذات انديشه را بيافريند و در اين بدن اتمى بدون فهم و اختيار قرار دهد.
عين عبارت دكارت در تأملات(147): ... مىپرسم در اين صورت، منشأ وجود من كى بود؟، شايد خودم يا پدر و مادر، يا علل ديگرى كه در كمال هم پايه خدا نيستند... اگر من از هر موجود ديگرى مستقل و خود، خالق وجود خويش بودم درباره هيچ چيز شك نمىكردم؛ ديگر آرزوى چيزى نداشتم؛ خلاصه هيچ كمالى را فاقد
نبودم؛ زيرا هرگونه كمالى را كه مفهومى از آن داشتم به خود ارزانى مىداشتم... ....
امّا شايد اين موجودى كه من به آن قيام دارم، غير از آن باشد كه من خدايش مىنامم، شايد والدين من يا علّت ديگرى كه كمالش از كمال خداوند كمتر است مرا پديد آورده باشد؛ امّا چنين چيزى محال است؛ زيرا همان طور كه پيش از اين گفتم كاملاً بديهى است كه واقعيّت علّت، دست كم بايد به اندازه واقعيت معلول باشد.
بنابر اين از آنجا كه من چيزى هستم كه مىانديشد و در خود، مفهومى از خدا دارم، علّتى كه به ذات من نسبت مىدهند، سرانجام هر چه باشد، ضرورتاً بايد بپذيرم كه آن علّت هم بايد موجودى مُدرِك باشد و مفهوم همه كمالات را كه به ذات خداوند نسبت مىدهم، در خود داشته باشد... ... امّا در مورد والدينم كه به ظاهر، تولدم از آنهاست، هر چند تمام آنچه درباره آنها معتقد بودهام صحيح است؛ امّا از اين لازم نمىآيد كه آنها علّت بقاى من باشند، يا حتى از آن حيث كه من چيزى هستم كه مىانديشد، علّت حدوث و ايجاد من باشند؛ زيرا تنها كارى كه آنها كردهاند، ايجاد پارهاى استعدادهائى بودهاست، در مادهاى كه من خودم را، يعنى نفسم را كه در حال حاضر خودم را فقط عبارت از همان مىدانم، در آن محصور مىبينم... .
اين بود قسمتى از كلام دكارت كه به خاطر اختصار به آن اكتفا كرديم و گرنه كلام دكارت كاملتر و مفصلتر است و اهل تحقيق را به آنجا ارجاع مىدهيم.
(148)
3 - برهان وجودى
در اين برهان، دكارت نه درباره مفهوم وجود و نه درباره مفهوم كاملترين وجود؛ بلكه درباره واقعيت كاملترين وجودى كه در خارج است صحبت مىكند.
دكارت به آنسلم(149) در جواب گونيلون مىگويد: كاملترين وجودى كه در خارج است، آن وجودى است كه قائم به ذات خود است و پديدار نيست، تا نياز به علت داشته باشد و وابسته به غير باشد.
هرگز وجود ممكن، كه وجود وابسته به غير است، كاملتر از وجود واجب كه قائم به ذات خود است، نمىباشد.
پس كاملترين وجودى كه در خارج است، وجودى قائم به ذات خود است كه ازلى است و وجود پديدهها و ممكنات، وابسته به آن است.
»(150) اين برهان در غرب به برهان وجودى معروف است.
اينك عين عبارت دكارت: «... ذهن من نمىتواند اين نوع وجود را تحقق بخشد، يا ضرورتى را بر اشياء تحميل كند؛ بلكه به عكس، ضرورت خود شىء، يعنى ضرورت وجود خداوند است كه ذهن مرا وامىدارد، تا به اين طريق بيانديشد... زيرا اگر چه لازم نيست
هرگز مفهومى از خدا به خاطرم خطور دهم؛ امّا هرگاه اتفاق بيافتد كه درباره «ذات نخستين» و متعال بيانديشم و مفهوم آن را از خزانه ذهن بيرون بياورم، ناگزير بايد هرگونه كمالى را به او نسبت بدهم... يعنى ذات متعال و كاملى وجود دارد كه وجود واجب يا سرمدى درهمان مفهومش مندرج است...» دكارت در خلاصه تأملاتش در خلاصه تأمل پنجم درباره اين دليلش كه غير از دو دليل گذشتهاست، چنين مىنويسد: ...در تأمل پنجم، طبيعت جسمانى به طور كلى، تبيين و بار ديگر وجود خداوند با برهان تازه اثبات شده است».
اين عبارت دكارت كاملاً نشان مىدهد كه اين برهان همان برهان اثبات واجب الوجود است(151)؛ بالاخص اين كه به اعتراف همه صاحب نظران، دكارت اين استدلالش را از آنسلم گرفته است.
برهان آنسلم ابتدا درست مفهوم نبود.
مردم از آن چنين مىفهميدند كه آنسلم مىخواهد بگويد: كاملترين وجودى را كه مىتوانيم تصور كنيم، حتماً در خارج وجود دارد.
وى مفهوم كاملترين وجود در ذهن را دليل بر وجود مصداقش در خارج گرفته است؛ لذا گونيلون به آن اشكال كرد كه اگر اين برهان تمام باشد، پس كاملترين جزيرهاى كه مىتوانيم تصور كنيم هم بايد در خارج وجود داشته باشد.
آنسلم(152) در جواب گونيلون گفتهاست: وجود را وقتى نسبت به ذاتى تصور مىكنيم، يا نسبتش به آن ذات، محال است كه آن را ممتنع مىگوييم، يا نسبتش به آن ذات، ممكن است كه ممكن الوجود ناميده مىشود، يا نسبتش به آن ذات، واجب است كه واجب الوجود ناميده مىشود.
مقصود ما نيز از كاملترين وجود، آن وجود خارجى است كه قائم به ذات باشد و ازلى است و سرچشمه وجود همه ممكنات است.
از جواب آنسلم كاملاً روشن مىشود كه اين برهان، همان برهان واجب الوجود است؛ يعنى مقصود از كاملترين وجود همان كاملترين مصداق خارجى است.
* * *
خلاصه
دليل سوم دكارت بر اثبات خدا، برهان وجودى است بر اساس اين برهان كاملترين وجود، در خارج است.
برداشت متأخران از كلام دكارت اين است كه دكارت مىخواهد مفهوم كاملترين وجود در ذهن را، دليل بر وجود مصداقش در خارج بگيرد(153).
اين چنين برداشت متأخران ريشه در گذشته دارد.
زمانى كه آنسلم همين برهان وجودى را مطرح كرد، گونيلون همين اشكالى را كه متأخران به دكارت مىكنند، در زمان آنسلم بر او وارد كرد.
اشكال اين بود كه كاملترين مفهوم وجود در ذهن، دليل وجود مصداق آن در خارج نيست.
البته آنسلم جواب داد: وقتى وجود را به ذاتى نسبت مىدهيم يا نسبتش به آن ذات، محال است، مثل نسبت دادن وجود به متناقضين كه آن را ممتنع الوجود مىنامند، يا نسبتش به آن ذات ممكن است، يعنى مىشود باشد و مىشود نباشد كه آن را ممكن الوجود مىنامند، مثل وجود همه پديدهها، يا نسبتش به آن ذات لازم است كه آن را واجب الوجود مىگويند؛ مانند وجود قائم به ذات ازلى كه سرچشمه ساير وجودات است، يعنى وجود واجب الوجود.
نقد و بررسى
اگر حرف دكارت همان است كه اكثريت از او برداشت كردهاند، يعنى وجود كاملترين موجود در ذهن، دليل بر وجود خارجى آن است، اين حرف خالى از اشكال نيست و اشكال گونيلون بر آن وارد است.
اشكال اين بود كه مفهوم بزرگترين جزيره در ذهن، دليل بر وجود مصداق آن در خارج نيست.
امّا اگر مقصود دكارت از كاملترين وجود، مفهوم آن نيست؛ بلكه مىخواهد بگويد: در ميان موجودات خارجى، موجودى كه قائم به ذات است و قوام بقيه موجودات هم به آن است، آن موجود، كاملترين موجود است؛ اين همان برهان واجب الوجود است كه اشكال گونيلون به آن وارد نيست؛ زيرا اين وجود همان وجود خارجى است و وجود ذهنى نيست؛ بلكه ذهن تنها حاكى و كاشف از آن است.
امّا اشكال ديگرى بر آن وارد است.
آن اشكال اين است كه الهيون، وجودى را خدا مىدانند كه عالم و مختار است.
لذا ما دامى كه علم و اختيار را براى آن وجود قائم به ذات اثبات نكردهاند نام خدا را نمىتوانند بر آن بگذارند.
برهان واجب الوجود به تنهايى نمىتواند علم و اختيار را براى آن اثبات كند و نياز به دلائل ديگرى دارد كه آن دلائل، علم و اختيار را براى خدا اثبات مىكند.
دلايل اثبات خدا نيز همين دلايل است(154) كه علم و اختيار را براى آن وجود ازلى اثبات مىكند؛ زيرا منكران خدا
همگى منكر واجب الوجود نيستند؛ بلكه بعض يا همه آنها به وجود قائم به ذات ازلى يا به موجودات قائم به ذات ازلى معتقدند؛ ولى آن وجود يا وجودات قائم به ذات ازلى را بدون شعور و اختيار مىدانند.
سید محمد رضا علوی سرشکی