
شناخت از ديدگاه دكارت
در مقدمه گفته شد كه پس از فرو ريختن منطق و فلسفه قديم، مىرفت كه شك فراگير شود و حتى اصول دين و اخلاق زير علامت سؤال شكاكان قرار گيرد.
دكارت خواست در مقابل اين شك فراگير سدى بسازد، تا جلوى پيشروى آن را بگيرد.
وى مىخواست يقينى را پايه گذارى كند كه شك نتواند در آن نفوذ نمايد، لذا در هر چه مىتوانست شك كند، شك كرد تا به چيزى برسد كه ديگر نتواند در آن شك كند. به چنين چيزى هم رسيد.
وى يقين به وجود «من انديشنده» را كشف كرده گفت: من انديشنده در هر چه شك كنم، ديگر در وجود خودم نمىتوانم شك كنم.
قضيه من هستم هر بار كه گفته شود، يا به ذهن بيايد، بالضروره صادق است.
اينك عين عبارات دكارت در كتاب تأملات با حذف مكررات و عبارات غير ضرورى نقل مىشود: من در تأمل اول، نخست دلائلى را مطرح كردهام كه بر اساس آنها مىتوانم به طور كلى در همه چيز مخصوصاً در اشياء مادى شك كنم و اين دست كم تا وقتى است كه ما براى علوم، مبانى ديگرى جز آنچه تا كنون به دست آوردهايم در دست نداشته باشيم.
منفعت چنين شك عامى، هر چند در آغاز چندان روشن نيست؛ امّا بسيار بزرگ است؛ زيرا ما را از هر گونه پيش داورى نجات مىدهد(129) . تأمل ديروز آن چنان ذهنم را از شك پر كرد كه ديگر ياراى فراموش كردن آنها را نمىبينم.
درست مثل اين كه ناگهان در آبى بسيار ژرف افتاده باشم.
به قدرى مضطربم كه نه مىتوانم پايم را در پاياب محكم كنم و نه اين كه با شنا، خود را روى آب نگه دارم.
با اين همه، تلاش خواهم كرد باز هم به همان راهى روم كه ديروز مىرفتم.
از هر چيزى كه كمترين ترديدى در آن تصور كنم آن چنان پرهيز خواهم كرد كه گوئى يقين دارم باطل محض است، و در اين مسير همچنان پيش خواهم رفت تا به چيزى برسم كه قطعى باشد.
(130) ولى آيا اطمينان يافتهام كه خودم وجود ندارم؟ هرگز! اگر من درباره چيزى اطمينان يافته باشم يا صرفاً درباره چيزى انديشيده باشم، بىگمان مىبايست وجود داشته باشم... بنابر اين بعد از امعان نظر در تمام امور و بررسى كامل آنها، سرانجام بايد به اين نتيجه رسيد و يقين كرد كه اين قضيه «من هستم» يا «من وجود دارم» را هر بار كه بر زبان آورم، يا در ذهن تصور كنم، بالضروره صادق است... .
امّا در اين صورت من چيستم؟ چيزى كه مىانديشد.
چيزى كه مىانديشد چيست؟ چيزى است كه شك مىكند؛ ادراك مىكند؛ به ايجاب و سلب حكم مىكند؛ مىخواهد؛ نمىخواهد؛ همچنين تخيّل و احساس مىكند؛ زيرا اين موضوع كه من هستم كه شك مىكنم، مىفهمم و رغبت دارم، به خودى خود آن قدر بديهى است كه در اينجا به وضوح بيشتر آن نياز نيست؛ همچنين يقينى است كه قدرت تخيّل، در من هست ؛ زيرا هر چند همان طورى كه قبلاً فرض كردم، ممكن است آنچه من تخيّل مىكنم حقيقت نداشته باشد؛ امّا همين قدرت تخيّل، واقعاً در من وجود دارد و همواره جزئى از فكر من است.
بارى، من همانم كه احساس مىكنم؛ يعنى از راه اندامهاى حسى به چيزهايى، ادراك ومعرفت حاصل مىكنم؛ زيرا واقعاً نور را مىبينم، صدا را مىشنوم و حرارت را احساس مىكنم؛ امّا ممكن است؛ بگوييد كه همه اينها نمودهايى است كاذب و من در خوابم.
فرض كنيم چنين باشد؛ امّا بهر حال من مىبينم مىشنوم و احساس حرارت مىكنم و اين ديگر نمىتواند كاذب باشد . اين درست همان چيزى است كه در من احساس ناميده مىشود...
(131) در گفتار فوق كاملاً روشن است كه دكارت مىخواهد بگويد: بعضى از معلومات من، شناخت بىواسطه است؛ مثل علم من به وجود خودم و حالات درونىام، از قبيل احساس، ادراك، تصميماتم و... كه بدون واسطه، آنها را درك مىكنم.
بنابر اين خطا در اينها ممكن نيست و بعضى ديگر از معلومات من نيز با واسطه به من مىرسد، مثل علم من به وجود اشياء خارجى كه توسط حواس پنجگانه به دست مىآيد.
با امكان خطا در حس، ممكن است در بعضى از مواقع علمى را كه از اين طريق، به دست مىآورم، خطا باشد.
پس مىتوان گفت: معلومات ما بر دو دسته هستند:
دسته اول: معلومات بالذات، يا حضورى.
اين معلومات بدون واسطه براى ما حاصل است؛ مثل شناخت خودم به خودم و آنچه در درونم مىگذرد.
دسته دوم: معلومات بالعرض، يا حصولى.
اين معلومات نيز با واسطه براى شناخت خودم به وجود خودم حاصل است؛ مثل شناخت من نسبت به اشياء خارجى كه توسط حواس پنجگانه به من مىرسد و قابل خطا نيز مىباشد.
سید محمد رضا علوی سرشکی