
الهیات در فلسفه ارسطو-2
توصيف خدا
ارسطو مىگويد(98): «از آنجا كه متحرك، ناگزير به وسيله چيزى به حركت درمىآيد و محرك نخستين بذاته نامتحرك است(99) و حركت جاويدان به وسيله موجودى جاويدان به حركت مىآيد و يك حركت از يك محرك روى مىدهد، و نيز از آنجا كه مىبينيم غير از حركت مطلق جهان كه مىگوييم جوهر نخستين نامتحرك آن را به حركت مىآورد، حركتهاى ديگر مكانى هم وجود دارند؛ مانند حركتهاى جاويدان ستارگان سرگردان (سيارات)، پس هر يك از اين حركتهاى مكانى نيز بايد به وسيله جوهرى نامتحرك جداگانه ولى جاويدان به حركت در آمده باشد.» ارسطو در همين قسمت مىگويد: «هدف هر حركت مكانى يكى از اجرام متحرك الهى در آسمان خواهد بود»
نيز ارسطو مىگويد: «عقل همان گونه كه در جانوران است، همانگونه هم در طبيعت علت نظم و ترتيب است.»(100) همچنين ارسطو مىگويد: «عقل الهى درباره خودش مىانديشد.»(101) در جاى ديگر مىگويد: «خدا يكى از علل نخستين عالم است.»(102) و نيز مىگويد: «چون مخلوقات از سنخهاى مختلف مىباشند، ممكن نيست طبق قاعده سنخيت، مبدأ نخستين آنها يكى باشد؛ بلكه متعدد است»(103).
آنچه از گفتههاى ارسطو استفاده مىشود، اين است كه او خدا را از سنخ جوهر نامتحرك يعنى عقل مىداند.وى خدا را به مرتبه عقل تنزل داده است.
خداى ارسطو خالق ماده نيست؛ بلكه عقلى است كه فلك اعظم(104) را مىگرداند.
ارسطو براى هر يك فلك ماه، فلك خورشيد و ساير افلاك نيز طبق قاعده الواحد(105)، قائل است كه عقلى مستقل آنها را مىگرداند.
طبق قاعده هم زمانى علت و معلول، در حركت افلاك، هم محرك و هم متحرك، همگى ازلى مىباشند و عالم ازلى است.
خداى ارسطو تنها علت نخستين عالم نيست؛ بلكه يكى از علل نخستين عالم است؛ يعنى علت فاعلى عالم است، در مقابل ماده كه علت مادى عالم است و از ازل هر دو بودهاند.
(106) طبق قاعده سنخيت، ارسطو مىگويد كه مبدأ عالم نيز متعدد است و نمىتواند يك مبدأ نخستين، علت همه عالم باشد.
ارسطو در كتاب يازدهم متافيزيك خود در فصل دوم مىگويد: «اگر هر مبدئى همانگونه كه مطلوب ماست وجود دارد و اگر براى همه چيزها يكى است (يعنى براى چيزهاى جاويدان و چيزهاى تباهىپذير همان است)، در آن صورت اين شبهه و دشوارى به ميان مىآيد، كه به چه علت برخى از چيزهايى كه در زير آن مبدأند جاويدانند، اما برخى (ديگر) جاويدان نيستند؟ اين ياوه است.» و نيز ارسطو در كتاب دوازدهم متافيزيك در فصل هشتم مىگويد: «يك حركت از يك محرك روى مىدهد.
از آنجا مىبينيم كه غير از حركت مطلق كل جهان، كه مىگوييم جوهر نخستين نامتحرك، آن را به حركت مىآورد، حركتهاى مكانى ديگرى هم موجودند، مانند حركت ستارگان سرگردان (سيارات)، پس هر يك از اين حركتهاى مكانى نيز بايد، به وسيله يك جوهر نامتحرك ازلى به وجود آمده باشد.» ارسطو در كتاب يكم متافيزيك در فصل دوم تصريح مىكند: «خدا يكى از علل همه چيزهاست.»
نقد و بررسى:
ارسطو گرچه در قسمت اثبات خدا، از طريق تشبيه نظم و ترتيب حوادث طبيعت، به نظم و ترتيب رفتار جانداران باشعور، توانست به مبدأ ذى شعورى براى عالم پى برد و به اين سؤال كه آيا خدا هست جواب مثبت دهد؛ اما در تعريف خدا و توصيف او، صفات خالق را با صفات مخلوق، اشتباه گرفته است.
اولاً: ارسطو در تشبيه خدا به علتهاى طبيعى از جمله به علتهاى ذى شعور، خالق قديم و بىنياز را به طبيعت شبيه كرده است.
آنجا كه مىگويد: «عقل همانگونه كه در جانوران است، همانگونه در سراسر طبيعت علت نظم و ترتيب است.» به عبارت ديگر خدا را از سنخ عقل گرفته و او را به مرتبه عقل تنزّل داده است.
چرا ارسطو با اين گفتار خود خدا را به عقل تنزل داده، با آن كه عقل براى انسان، كمال است، نه نقص؛ ولى براى خدا تنزل است؟ جواب كاملاً روشن است.
ما ذاتاً جاهل هستيم و در ابتدا هيچ نمىدانيم؛ لذا نياز به ياد گرفتن داريم و ياد گرفتن براى ما كمال است.
اين يادگيرى ما يا از طريق حس است، يا عقل، كه قوهاى است براى آن كه صاحب خود را در انديشيدن يارى كند.
انسان با انديشيدن به وسيله عقل به كشف مجهولاتش مىرسد؛ اما خدا كه ذاتاً داناست و با لذات همه چيز را مىداند، نياز به يادگيرى به كمك حس، يا انديشيدن به وسيله عقل را ندارد؛ بلكه فوق عقل و خالق آن است . از هر عقلى بيشتر مىداند.اوست كه عقل را، عقل كرده است.
او حكيم على الاطلاق است و در علم و حكمتش نياز به هيچ چيز ندارد.
ثانياً: ارسطو براى تشبيه خداوند به علتهاى طبيعى و مادى در اين كه با هم همزمان هستند و تعميم اين همزمانى علت و معلول به خداوند، به مشكل ربط حادث به قديم دچار شد، و ناچار براى اين كه اين علت و معلول را همچون علت و معلول مادى و طبيعى همزمان كند، معتقد به قدم عالم شد؛ زيرا علت محركه عالم كه خدا باشد قديم است، پس عالم را هم بايد قديم به حساب آورد(107)؛ غافل از آن كه خداوند از سنخ علتهاى طبيعى نيست تا نياز به همزمانى با معلول خود داشته باشد.
علاوه بر آن، اينك ثابت شده افلاك حادث زمانى است و پديده است(108)؛ لذا همزمانى معلول با علت تنها در فاعلهاى طبيعى (غير اختيارى) است؛ چون معلول لازمه وجود علت است؛ در حالى كه در فاعلهاى مختار چنين نيست.
فاعل مختار، فعلش را مىتواند اصلاً انجام ندهد، يا هر وقت بخواهد انجام دهد.فعل آن لازمه اصل وجود آن نيست؛ بلكه لازمه اختيارش مىباشد.
پس ازلى بودن خداوند كه فاعل مختار است نيز، ملازمهاى با ازلى بودن عالم و حركت افلاك، ندارد.
ثالثاً: آنچه ارسطو را به مشكل انداخت، اين بود كه ماوراء الطبيعه يعنى خدا را هم مشمول قاعده سنخيت دانست.
او قاعده سنخيّت را به طور حسى و تجربى از معلولهاى طبيعى آموخته بود.
لذا به ناچار به اين نتيجه رسيد كه سنخهاى مختلف و متعدد موجود در طبيعت، نمىتواند از يك مبدأ نخستين به وجود آمده باشد.
بنابر اين به تعدد مبادى نخستين معتقد شد و خدا را يكى از علتهاى نخستين دانست.
اما ارسطوئيان پس از فلوطين، زير بار شرك و تعدد مبادى ارسطو نرفتند.
آنان خدا را يكى از علل عالم نگرفتند، بلكه خدا را تنها علت نخستين و علت العلل همه چيزها قرار دادند.
آنان پيش فرض خود را برعكس پيش فرض ارسطو گرفتند.
به عبارت ديگر ارسطو از طبيعت شروع كرد و پيش فرض او تعدد سنخهاى طبيعت بود كه طبق قاعده سنخيت بايد از تعدد مبادى، منشأ بگيرد، اما پيش فرض فلوطين و ارسطوئيان پس از او، مبدأ واحد نخستين بود(109)؛ به بيان ديگر اينان از خدا شروع كردند، نه از طبيعت.
فلوطين و پيروانش فرض را بدون دليل بر خلاف استدلال ارسطو، بر واحد بودن مبدأ نخستين گذاردند؛ در نتيجه طبق قاعده سنخيت، بايد معلول بلا واسطه آن، واحد باشد.
آنان بالاخره معلول بلاواسطه خدا را يكى و آن را هم از سنخ عقل قرار دادند؛ لذا بدين وسيله مشكل قاعده سنخيت را در تطبيق بر اولين موجود به خيال خود حل كردند.
گويا خدا را از سنخ عقل دانستهاند و مخلوق اول را عقل قرار دادند و عقل مخلوق را علت پيدايش ساير عقلها و ماده بىعقل قرار دادند.
بدين صورت كه عقل، نفس را آفريد و نفس، ماده را خلق كرد(110)؛ يا عقل اول، عقل دوم را و به همين ترتيب آخرين عقل، ماده را آفريد(111)؛ يا اين كه آخرين عقل، مُثُل را آفريد و هر رب النوع (مُثُلى)، موجود مادى مناسب خود را آفريد.
لكن در تطبيق قاعده سنخيت همچنان ارسطوئيان در ماندهاند؛ زيرا اولاً: خداوند، عقل نيست تا مشكل بين خدا و عقل اول، مرتفع گردد؛ ثانياً: سنخيتى ميان عقل و نفس و مُثُل و ماده نيست(112) تا ماده بتواند معلول مُثُل يا عقل قرار گيرد.
مشكل ارسطو در الهيات از اينجا پديد آمد كه مىخواست قانون سنخيّتى كه از طبيعت مادّى و تجربه به دست آورده بود را، بر مبدأ نخستين يعنى خداوند فاعل مختار، تطبيق دهد.
از اين رو با اشكال ربط «حوادث كثير» به «قديم واحد»، روبرو شد كه با قاعده الواحد و سنخيت و همزمانى علت و معلول نيز مناسبتى ندارد؛ لهذا براى فرار از اين اشكالها، مجبور شد تا تعدد مبادى نخستين را بپذيرد.
با اين پذيرش، گرچه اشكال قاعده الواحد حل شد؛ اما اشكال سنخيّت و ربط حادث به قديم به قوت خود باقى ماند و ارسطو نتوانست آن را حل كند؛ اما فلوطين كه اعتقاد ارسطو را راجع به تعدد مبادى نخستين نپذيرفت، فرض را بدون دليل، بر مبدأ واحد گذاشت و برهان را عكس كرد؛ يعنى فرض را بدون دليل موجه بر واحد بودن علّت نخستين گذاشت؛ سپس بر اساس قانون سنخيت كه آن را در مبدأ نخستين هم جارى مىدانست، به صادر اول معتقد شد؛ يعنى خداوند چون واحد است، نمىتواند بيش از يك صادر بلاواسطه داشته باشد. خدا يك معلول بلاواسطه بيشتر ندارد كه آن هم عقل است.
اما باز اين مشكل، كه خدا نمىتواند علت عقل و عقل، علت نفس و ماده باشد؛ زيرا هيچكدام با هم سنخيت ندارند، حل نشد؛ بنابراين همچنان مشكل سنخيت باقى مىماند.
اما فلاسفه اديان كه اصولاً نمىتوانستند، زير بار شرك و تعدد مبادى نخستين ارسطو بروند، ناچار عقيده فلوطين را كه قائل به مبدأ واحد نخستين بود، پذيرفتند؛ البته همراه با آن به توابع آن هم، كه عبارت بود از مشكل ربط عالم حادث به خداى قديم و مشكل عدم سنخيت علت واحد با معلول متعدد و مختلف السنخيّة، گرفتار شدند.
از آنجا كه آنها هم مبدأ نخستين يعنى خدا را مشمول قانون تجربى سنخيت و همزمانى علت و معلول مىدانستند، ناچار شدند اين دو قاعده را ميان خدا و مخلوقات تبيين كنند؛ با آن كه قابل تبيين نبود زيرا حادث نمىتواند همزمان با قديم باشد و ماده و نفس نيز نمىتوانند هم سنخ عقل باشند و عقل هم، هم سنخ خدا نيست.
علاوه بر اين، عقل قوه و چراغى است كه انسان توسط آن ممكن را از محال و خوب را از بد تشخيص مىدهد.
ماهيت عقل و فهم و چراغ، فقط روشنگرى و هدايت است. اما عمل و انجام كار از نفس است.
نفس پس از تشخيص خوبى و بدى عمل، توسط چراغ عقل، خود مستقيماً به ايجاد آن عمل اقدام مىكند؛ بنابراين عمل، از آن نفس است و فهم، تنها از آن عقل است و از عقل، هيچ عملى ساخته نيست، چه رسد به خلق ماده يا نفس.حال اگر بگوييم صادر اول، نفس بوده كه عقل داشته، آن وقت مىشود مركب، نه بسيط واحد.
علاوه بر آن، نفس گرچه افعال كثيرهاى را مىتواند ايجاد كند و اعمال مختلفى را انجام دهد؛ اما قادر به ايجاد ماده از كتم و عدم نيست؛ بلكه تنها مىتواند تغيراتى در ماده موجود ايجاد كند؛ همچنان كه نفس حتى قادر به ايجاد نفس ديگرى هم نيست؛ لذا نه تنها مشكل عدم سنخيت، بلكه مشكل ربط كثير به واحد و مشكل ربط حادث به قديم همچنان باقى مىماند؛ مشكلات ديگرى هم به آن افزوده مىشود و فلاسفه ارسطوئى هم قادر به حل آنها نبوده و نيستند؛ بالاخص اين كه با پيشرفت علوم روز، حدوث افلاك و حركت آنها به اثبات علمى رسيده و فلسفه ارسطويى كه مىخواهد همزمانى را ميان مخلوقات و خدا اثبات كند، باطل شده اعلام مىگردد.
توجيه «ابن سينا» درباره عدم صدور كثير از خداوند بدين صورت است كه وى صدور كثير از واحد را در فاعل مختار، در صورتى مىپذيرد كه اغراض متعددى داشته باشد(113). منتهى مىگويد: خداوند، اغراض متعدد ندارد ، حال يا بدين جهت كه اصلاً غرضى ندارد، يا اين كه غرض از فعل خداوند، خودش است . به عبارت ديگر علت فاعلى و غايى در خداوند يكى است(114).
زيرا اگر چنين نباشد، غير خودش در او غرض قرار گرفته است و محال است كه غير خدا در خدا، تأثير گذاشته باشد.
ما گفتار ابن سينا را صحيح نمىدانيم؛ زيرا حكيم، تمام امورش با هدف است و ممكن نيست كارى را بىهدف انجام دهد(115)؛ همان گونه كه ممكن نيست هدفش خودش باشد؛ زيرا «هدف» در هنگام عمل، وجود خارجى ندارد.
هدف با ايجاد عمل، خود به خود وجود مىگيرد؛ در حالى كه ذات خداوند هنگام عمل و قبل از عمل، وجود خارجى دارد؛ در نتيجه ممكن نيست وجود خودش هدف افعالش باشد.
البته ابن سينا در گفتار ديگرش مىگويد: غرض خداوند در فعل خود همان خيرى است كه در فعلش وجود دارد.
يعنى هر عمل خيرى براى خداوند يك هدف است چون خداوند خير محض است؛ لذا خير را مىخواهد.
(116) اين حرف ابن سينا صحيح است؛ گر چه با ساير گفتههايش، متناقض است.
درباره اين گفته ابن سينا كه مىگويد: اگر غرض خدا از فعلش بجز خودش باشد، لازم مىآيد كه غير خدا در خدا مؤثر باشد، ما معتقديم اين گفتار ابن سينا هم صحيح نيست؛ زيرا غرض به وجود علمىاش زمينه عمل است؛ نه به وجود خارجى آن.
غرض به وجود علمىاش در خود خداوند وجود دارد و چيزى خارج از ذات خداوند نيست؛ زيرا علم او عين ذات اوست؛ اما هدف بودن اشيايى كه وجود آنها خير بوده، وجودشان براى خداوند، بهتر از عدمشان مىباشد. اين، بدين علت است كه خداوند خير محض است.
خير بالذات هم هر خيرى را مىخواهد. به عبارت ديگر چون خداوند خير بالذات است، هر عمل خيرى را مىخواهد.
علت غرض شدن هر خيرى براى خداوند، خود ذات خدا است كه خير محض است؛ يعنى خيرخواه است، پس چيزى خارج از ذات در ذات تأثير نكرده، تا اشكالى پيش بيايد، در عين حال كه «اهداف خداوند»، افعال خيرى است كه ايجاد مىكند.
در نتيجه از آنجا كه حسن هر عمل خيرى براى خداوند هدف است، پس «افعال كثيره خير»،از آن جهت كه در هر كدام آنها خير است نيز، براى خداوند هدف است.
لذا خداوند اهداف كثيره و اغراض متعددى دارد؛ زيرا هر «خيرى»، هدف و غرض او است و ايجاد آنها از طرف خداوند مستلزم هيچ محالى نيست؛ چون ايجاد هر كدام به جهت هدف خاص خودش مىباشد كه داراى حسن و خير است.
پس صدور كثير از واحد براى خداوندى كه فاعل مختار است و اهداف كثيره دارد، اشكالى ندارد.
طبق اعتراف خود ابن سينا هم در تعليقات، صدور افعال كثيره از فاعل مختارى كه اهداف كثيره دارد ممكن است.
امام حسين عليه السلام درباره اين كه خدا ما را به خاطر رحمتش به بندگان آفريد، نه اين كه نيازى به ايجاد مخلوقات داشته باشد، در دعاى عرفه مىفرمايند: «جَعَلْتَني خَلْقاً سَويّاً رحمتاً بي وقد كُنْتَ عن خَلْقي غنياً» و نيز امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مىفرمايند: «تَقَدّسَتْ رضاك اَنْ تكونَ لَه علة منك» يعنى تو بالاتر از آن هستى كه ارادهات ورضايتت به خاطر خودت باشد.
و حضرت على عليه السلام در دعاى صباح مىفرمايند: «تنزه عن مجانسة مخلوقاته» يعنى خداوند هيچ سنخيتى با هيچ مخلوقى ندارد.
سنخيتى هم كه در مخلوقات است، خداوند آن را قرار داده است، و هر وقت بخواهد آن را برمىدارد؛ مثلاً خداوند آتش را علت گرما قرار داده و پيدايش موجود زنده را از موجود زنده ديگرى كه هم نوع آن است؛ اما هر وقت بخواهد اين سنخيت را برمىدارد؛ چنانچه آتش را براى ابراهيم خنك نمود(117) و ناقه صالح را از كوه ايجاد كرد(118) و عصاى موسى را از اژدها(119) و....
آنچه گذشت يك بررسى اجمالى در فلسفه ارسطوئى بوده؛ آن هم تنها نسبت به روش فلسفه ارسطوئى و پيش فرضهاى آن دفتر دوّم اين مباحث، در نقد و بررسى فلسفه دكارت مىباشد كه پايه گذار فلسفه جديد غرب است
سید محمد رضا علوی سرشکی