
فلسفه ارسطوئى
خطا در نقل فلسفه ارسطو
از آنجا كه در قديم صنعت چاپ نبود نسخههاى كتب، همگى خطى و در نهايت سختى، تكثير مىشد و وجود كتاب در ميان جامعه بسيار نادر بود؛ لذا از كتب كهنه و ناقص هم استفاده مىكردند.
در اين استفادهها ابتدا جلد كتابها كه حافظ صفحات بود، از بين مىرفت؛ سپس ورقهايى كه به جلد نزديكتر بود.
چه بسا با مرگ عالمى، كتابهايش متفرق مىشد؛ يا آن قدر از نسلى به نسل ديگرى منتقل مىشد كه نام كتابهاى كهنه كه اول و آخر نداشت، فراموش مىشد.
به طورى كه نام آن را با نشان دادن به عالمان آگاه متوجه مىشدند.
گاهى در اين نام گذارىها اشتباه مىشد و كتاب به نام غير مؤلف اصلى آن، نام گذارى مىشد.
شايد بتوان گفت كتاب اُثولوجيا يكى از همين كتب، بوده است، كه به نام ارسطو توسط عبد المسيح نائمة الحمصى ترجمه شدهاست و به دستور معتصم عباسى يا اولاد او، استنساخ و تكثير گرديدهاست.
پس از آن در حوزههاى علميه تدريس شد و همچنان به نام ارسطو بود، تا آن كه در قرن گذشته پس از رونق صنعت چاپ و تكثير كتاب اُثولوجيا و كتاب فلوطين به نام تساعات فلوطين، معلوم گرديد كه اثولوجيا عيناً قسمتهاى چهارم، پنجم و ششم كتاب تساعات فلوطين است.
به عبارتى يك سوم ميانى كتاب تساعات فلوطين را اشتباهاً اثولوجيا ارسطو ناميدهاند.
جالب آن كه محتواى كتاب تساعات با عقايد ارسطو تناسب ندارد و غالباً ضد و نقيض آن است، اما با افلاطون و افكار خود فلوطين كه پايه گذار مكتب نوافلاطونى است، سازگارى دارد.
از اين رو، شكى نيست كه اثولوجيا، همان كتاب فلوطين است و به خطا آن را به ارسطو نسبت دادهاند.
آخرين تحقيقات اين مطلب از روز نتال(33) در سال 1955 ميلادى است.
بر اين اساس اثولوجيا متعلق به فلوطين است و ارسطو چنين كتابى ندارد: «و پيشگامان فلاسفه اسلامى همچون كندى، فارابى، ابن سينا، يكى از منابع عمدهاى كه آراء ارسطو را از آن اخذ كردهاند، اثولوجيا فلوطين مىباشد و عقايد فلوطين كه پايه گذار مكتب نوافلاطونى است را به نام عقايد ارسطو، تلقى كردهاند».
شاهد مطلب آن است كه، فارابى، كتابى درباره موافقت نظر ارسطو و افلاطون نوشت، با اين كه ارسطو در كتاب متافيزيكش دقيقاً آراء افلاطون را ردّ كرده است.
ملا صدرارحمه الله نيز از اين كتاب به عنوان منبع آراء ارسطو استفاده مىكرد؛ مثلاً ايشان در اسفار(34) مىگويد: طبق كتاب اثولوجيا كه معروف به كتاب ارسطو هست، ارسطو همچون استادش افلاطون به مُثُل معتقد بوده است.
مىبينيم كه حتّى ملا صدرا هم، نظريات فلوطين را اشتباهاً به جاى نظريات ارسطو گرفته است.
با توجه به اين مطلب در نقل آراء ارسطو به كتب امثال كندى، فارابى و ابن سينا نيز، نمىتوان اعتماد كرد.
استاد حكيمى فلاطورى مىگويد(35): «بزرگانى همچون كندى، فارابى و ابن سينا نخواستهاند كسى را فريب دهند.
در واقع اشتباه نسخهاى و ترجمهاى سبب شده كه شخصيت ارسطو ناشناخته بماند و ارسطو يك فيلسوف الهى معرفى شود و همين اشتباه، توابع و پيامدهاى فلسفى بسيارى داشته است».
اگر بخواهيم مقدارى صحبت آقاى فلاطورى را درباره پيامدهاتوضيح بدهيم، بايد بگوييم كه اختلاف نظر ارسطو و فلوطين به حدى است كه هيچ توجيهى بر نمىدارد، مثلاً خداى ارسطو آن طور كه در كتاب متافيزيكيش نگاشته، يكى از علل نخستين عالم بوده(36) و در مكانى از عالَم موجود است.(37) امّا فلوطين بر خلاف ارسطو، معتقد به مبدأ واحدى براى عالم است.
او خدا را تنها علت نخستين عالَم دانسته و همه موجودات را مخلوق خداوند مىداند.(38)
نتيجه اين كه: در نقل فلسفه ارسطو بايد مستقيماً از كتاب متافيزيك و طبيعت خود ارسطو استفاده كرده و به نقل كندى و فارابى و ابن سينا و ملا صدرا و...اكتفاء نكنيم.
تعريف فلسفه از ديدگاه ارسطو
ارسطو پس از تدوين منطق خود، كه درباره چگونه فكر كردن است، دريافت كه هر علمى درباره موضوعى خاص و موجودى مخصوص تحقيق مىكند؛ مثلاً رياضيات در باره اندازهها، پزشكى درباره بدن انسان و... بحث مىكنند؛ امّا هيچ كدام از رشتههاى علوم درباره «موجود بما هو موجود» بحث نمىكنند.
لذا مناسب ديد تا كتابى بنويسد كه موضوع آن فقط «موجود بما هو موجود» باشد.
اين موضوع اعم از موضوعهاى خاص مورد بحث علوم است.
اين رشته نيز نزد ارسطو، برتر از همه علوم است.
ارسطو اين مبحث را بعد از كتاب طبيعت خود نوشت و اسمى خاص براى آن نگذارد؛ امّا چون اين كتاب را بعد از كتاب طبيعت قرار داده بود، بعدها به «مابعد الطبيعة» معروف شد.
بعضى خيال مىكنند، مراد از كتاب ما بعد الطبيعه ارسطو، مباحثى درباره ما وراء الطبيعه و موجودات نامحسوس است؛ مثل خدا و روح و...؛ اما كتاب ما بعد الطبيعه ارسطو اصالتاً درباره نامحسوسها نيست؛ بلكه كتابى است در شناخت حقايق موجودات؛ گر چه به خاطر شناخت موجودات از علل نخستين آن هم بحث مىكند و به طور ضمنى بحث خدا را نيز به ميان مىآورد، كتاب ما بعد الطبيعه را متافيزيك هم مىگويند.
و شاهد بر مدعاى ما، عبارتهاى ارسطو در همين كتاب است.
مثلاً در فصل يكم كتاب ششم متافيزيك مىگويد: همه اين دانشها، فلان موجود و فلان جنس را مشخص مىكند و به آن اشتغال مىورزد؛ امّا نه موجود به طور مطلق، يا «موجود بما هو موجود» را....
و «فلسفه نخستين» است، كه فلسفه كلى است؛ زيرا نخستين است و وظيفه آن، نگرش درباره «موجود بما هو موجود» است و چيستى و متعلقات و لواحق آن.
باز در فصل يكم كتاب دوم متافيزيك مىگويد: «... اين درست است كه فلسفه، «شناخت حقيقت» ناميده مىشود... امّا آنچه را كه حقيقى است بدون شناخت علت آن، نمىشناسيم»(39).
پس به طور خلاصه، هدف ارسطو، شناخت موجود به طور مطلق و شايد بتوان گفت «جهانشناسى» است؛ اگر چه به «خداشناسى» هم كشانده مىشود.
شاهد ديگر بر صحت اين برداشت، كلام ابن سينا در مقدمه منطق شفا در فصل دوم مىباشد.
آنجا كه مىگويد: «شناخت كنه ماهيت موجودات، هدف فلسفه است»: «فنقول إن الغرض في الفلسفة أن يوقف على حقائق الاشياء كلها على قدر ما يمكن الانسان أن يقف عليه».ونيز مرحوم ملا صدرا در اول اسفار در تعريف فلسفه مىگويد: «فلسفه، شناخت كنه ماهيت موجودات است»: «إنّ الفلسفة استكمال النفس بمعرفة حقائق الموجودات على ما هي عليها».
سید محمد رضا علوی سرشکی