
نقد و بررسي گفتار منكرين «حقوق طبيعي»
و «اصول ثابت اخلاقي »
حتماً منكرين « اصول ثابت اخلاقي» و منكرين « حقوق ذاتي عقلي » (= حقوق طبيعي)، متوجه لوازم گفتارشان نشدهاند كه انكار
«حقوق عقلي» و انكار «اصول ثابت اخلاقي»، به چه نتايجي ميانجامد.
بقول راسل باين ميانجامد كه ما هيچ كار ذاتاً بدي نداريم.
اينك عين عبارت راسل در كتاب علم و مذهب تأليف خودش:
«نميتوان تصور كرد كه وسيلهاي يافت شود كه اختلافاتي را در موضوعي از ارزشها، حل و فصل نماييم ما مجبوريم نتيجه بگيريم
كه امر، امري است مربوط به ذوق و سليقه نه حاكي از حقيقت ذاتي و عيني، نتايج حاصل از اين اصول عقيدتي، بسيار زياد است.
در رديف اول، نميتواند چيزي به عنوان گناه، به مفهوم مطلق، وجود داشته باشد. آنچه در عرف به «گناه» معروف است ديگري
ممكن است آن را تقوا بنامد. ... جهنم به معني مجازات گنهكاران جنبه عقلاني خود را از دست ميدهد. »
نتيجه اين ديدگاه راسل و امثال راسل، از منكرين «حقوق طبيعي» و منكرين «اصول ثابت اخلاقي»، اين ميشود كه هيچ فرقي ميان
جنايتكاران بشر و نيكوكاران نيست. عقلاً جنايتكاران مستحق مجازات نيستند در نتيجه عكس آن هم بايد صادق باشد يعني
نيكوكاران هم عقلاً مستحق تشويق و پاداش نيستند زيرا نه آنها، رفتار ذاتاً بدي انجام دادهاند و نه اينها، رفتار ذاتاً خوبي انجام
دادهاند بلكه جنايت كاري ميشود عملي برخلاف ميل و سليقه جامعه، هم چنان كه نيكوكاري ميشود رفتاري مطابق ميل و
سليقه بعضي از افراد جامعه، بنابراين، «دفن كردن نوزاد دختر زنده زنده در خاك» در زمان جاهلي عرب ميشود نيكوكاري چون
مطابق ميل و سليقه مردم در آن زمان بوده، طبق گفتار تاريخگرايان چنين بوده است. بلكه مخالفت قرآن و خدا با اين رفتار در آن
زمان، كاري خلاف حق ميشود و جنايت و ظلم، چون رسول خدا، مخالف ميل و سليقه اكثريت مردماش گفته و عمل كرده است و
تمام انقلاب هاي اقليتها، عليه ظلم اكثريت، مثلاً عليه تبعيضنژادي اكثريت كه در آن جامعه، مرسوم بوده است ميشود ظالمانه.
آيا اين خود، تناقض نيست، آيا اين پلوراليسم حقوقي و اخلاقي و ارزشي، مانع اصلاحات اجتماعي نميشود و مصلحان جهان در
تاريخ را جنايت كار نمينامد و مانع رشد و تكامل فرهنگي و اخلاقي جامعه بشر نميشود؟
بنابراين تفكر اين سازمان مللي كه در آن حق وتو و امتيازاتي عليه اكثريت بشر به ابرقدرتها و صاحبان بمب اتم ميدهد و تمام
جنگهاي منطقهاي و آدمكشي و زن و كودككشي صهيونيستها چون محكوم شوراي امنيت بخاطر وتو امريكا نميشود ميشود
انساني و اخلاقي و عين عدالت و...
معلوم است كه چنين تفكري در انكار «حقوق ذاتي» (حقوق طبيعي) و «انكار اصول اخلاقي»، زمينه را براي جنايت جنايتكاران بشر
و امپرياليست جهاني، آماده نگه ميدارد و يقيناً مورد خوشايند ستمگران و امپرياليستهاي جهاني است (چه «صاحبان اين
تفكر»، به لوازم گفتارشان توجه داشته باشند يا نداشته باشند و چه بخواهند و چه نخواهند و چه در پنهان از آنها پول بگيرند يا
نگيرند) در هر حال اينها، در باطن و واقع، خدمتگذار جنايتكاران و ستمگران و مفسدين جهاني و امپرياليستها هستند.
و يقيناً بعضي از اين نويسندگان همچون راسل، متوجه لوازم گفتارشان نبودند زيرا راسل در كتاب ديگرش بنام كتاب قدرت و نيز باز
كتاب ديگرش بنام «كتاب اخلاق و سياست در جامعه» وجود عدالت و اخلاق نيك را در رهبران سياسي جهان، لازم ميداند و تمام
بدبختيهاي بشر را ناشي از خودخواهي رهبران فعلي جهان ميداند. اما اينكه همه نويسندگان منكر «اصول ثابت اخلاقي»، واقعاً
متوجه لوازم گفتارشان نيستند و مزدور امپرياليست ستمگر جهان، بلاخص امريكا نميباشند، اطمينان من ندارم زيرا ممكن است
چنين مزدوراني پيدا شود بالاخص آنان كه ميگويند هيچ نظام اقتصادي از نظام اقتصادي ديگر بهتر نيست. بالاخص با توجه بوجود
سرمايهداران بزرگ انحصارگران جهاني، كارتل هاوتراستها كه منابع كشورهاي جهان سوم را به يغما ميبرند و مردم اين كشورها
را همچنان در فقر و فلاكت، نگه ميدارند بگويد اين «نظامهاي فعلي ظالمانه جهاني»، بهتر از «نظام اقتصادي نيست كه چنين
ستمگري نميكند» يا اينكه ميگويد «نظام اقتصادي ديني كه خدا فرستاده و امام زمان آن را در جهان اجرا ميكند و عدالت جهاني
را برقرار مينمايد» از «نظامهاي اقتصادي معيوب و ناقص فعلي بشري»، بهتر نيست.
آيزايا برلين ليبراليست، متولد 1909، (ضربه خورده از بلشويك و نازي و) طرفدار پلورليسم ارزشي و ليبراليسم :
«فلسفه سياسي به دليل تكثر ارزشهاست كه وجود دارد.
و فلسفه سياسي وجود خواهد داشت اگر و صرفاً اگر پلوراليسم ارزشي حقيقت داشته باشد.»
نقد لسناف بر برلين :
آيا كثرت ارزشها، شامل ارزشهاي غيرليبرالي هم هست يا ميتواند باشد؟
پلوراليسم به تنهايي اين گزينه را حذف نميكند، براي همين، لازم است كه بر مفروضات و مقدمات ديگري تكيه كرد. بنابراين سؤال
جالبي پيش ميآيد:
آيا برلين دوست دارد ارزشهاي غيرليبرالي را از تكثر مشروع ارزشها، كنار بگذارد؟
نقد و بررسيما بر گفتار برلين:
كاملاً روشن است وقتي برلين، آزادي و برابري و عدالت را خير و ارزش، قلمداد ميكند گويا طرفدار اصول ثابت عقلي است و نيز اينها
از اصول ادعايي ليبراليسم است هرگز تبعيضنژادي و زورگويي را كه ارزشهاي ضدليبراليسمي است برلين قبول ندارد. در نتيجه
صراحتاً برلين عدم اعتقادش به «پلوراليسم ارزشي» را در عمل نشان ميدهد يعني برلين مقصود از پلوراليسم را درست
نميفهمد و به لوازم آن، شناخت كامل ندارد و شد صراحتاً به تناقضگويي ميپردازد.
اينك عين عبارت برلين بر پايبندياش بر ارزشهاي ليبراليسمي:
..... اما اين آزادي نميتواند نامحدود باشد، بلكه براي آنكه بتواند ارزشهاي ديگري مثل «امنيت»، «برابري» و «خوشبختي» را در دل
خود، جاي دهد بايد براي آن، حدّ و حدودي قائل شد.
اينكه ما نميتوانيم همه چيز را با هم داشته باشيم، حقيقتي ضروري است نه حقيقتي محتمل يا ممكن به امكان خاص.
نقد برلين بر-تي. دي- ولدون (به نقل از كتاب فيلسوفان سياسي قرن بيستم – تاليف لسناف) :
چرا ايزايا برلين در سال 1961 مقالهاي بنويسد كه عنوان آن، چنين باشد - «آيا چيزي به نام فلسفه سياسي وجود دارد؟» -
دليلش اين نيست كه او ترديدي در وجود چنين چيزي دارد بلكه علتش، چنان كه خودش ميگويد: اعتقادي شايد مبني بر «مرگ
فلسفه سياسي» در ميان معاصران است:
اعتقادي كه او آن را به فقدان هرگونه اثر معتبر در فلسفه سياسي- كه در قرن بيستم نوشته شده باشد نسبت ميدهد.
با توجه به آثاري كه پيش از سال 1961- كساني همچون اوكشات، ارنت، هايك و پوپر (حال مكتب فرانكفورت بكنار) پديده آورده
بودند، اين تحليل بنظر بسياري عجيب ميآيد.
توضيح بيشتري در مورد شيوع اين عقيده را كه - فلسفه سياسي مرده است- ميتوان در مقدمه دومين كتاب رانسيمن تحت
عنوان - «فلسفه، سياست و اجتماعي»- گرد آورده بود و مقاله 1961- برلين در آن گنجانده شده بود، يافت و اين عقيده منسوب به-
تي.دي. ولدون است.
در نظر ولدون (و از نظر برلين) فلسفه، تحليل زباني است و بنابراين، نظريه سياسي تجويزي، فلسفه نيست بلكه نوعي
اخلاقپردازي غيرفلسفي است،
چنانچه از ظواهر امر بر ميآيد «برلين» در سال 1961- اين معني ضمني را رد ميكند باين دليل كه مسائل فلسفه سياسي را
نميتوان با تحليل زباني يا تجربه خارجي يا هر دو آنها حلشان كرد اما اين بدان معنا نيست كه اين مسائل، بيمعنا يا پيش پا
افتاده هستند اصلاً و ابداً و..... فلسفه سياسي به دليل تكثر ارزشها است كه وجود دارد.
و فلسفه سياسي وجود خواهد داشت، اگر و صرفاً اگر پلوراليسم ارزشي وجود داشته باشد. »
نقد و بررسي مابر برلين
اين گفته برلين كه در قرن بيستم، هيچ اثر معتبري درباره فلسفه سياسي، تأليف و چاپ نشده، گفتاري صحيح و بجا است اما
اينكه چرا چاپ نشد و چرا نميتوانست چاپ شود «برلين» متوجه علت آن نشده كه علت مرگ فلسفه سياسي بلكه هر فلسفه
مفيدي همچون فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق و فلسفه علم و غيره چرا در قرن بيستم مرده است. بايد توجه داشت كه بخاطر
گرايش نوع انديشمندان به «شناخت حسي و مسلك پوزينيوسيم و تحليل زباني است» كه لازمه اين مسلك، كه خود برلين هم
ظاهراً به آن معتقد است اين است كه «عقل» نزد پوزينيوسيتها، هيچ قضيه تركيبي مفيدي ندارد و كار «عقل»، تنها تحليل
مفاهيم حسي است و از آنجا كه فلسفه، چه رسد به فلسفه سياسي، «شناختي عقلي است نه حسي»، در نتيجه فلسفه
سياسي، هيچ شناخت تركيبي حسي ندارد و «شناخت عقلي» هم كه نزد تجربهگرايان، «شناختي تحليلي و بازي با الفاظ است
هيچ آگاهي مفيدي ندارد». پس بنابر اصول ديدگاه تجربهگرايان، فلسفه، مرده است چه فلسفه سياسي باشد يا غير سياسي (و
آگاهي مفيدي به انسان نميدهد) و لذا مشاهده ميشود در فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و فلسفه دين و فلسفه علم هم، هيچ
اثر مفيدي در قرن بيستم مشاهده نميشود بجز تأليفاتي تكراري و بازي با الفاظ و در درون متناقض و در نتيجه نامعقول، چنانچه
خود اين ديدگاه پوزيتيويسمي كه ميگويد «عقل، هيچ شناخت تركيبي مفيدي ندارد» برخلاف قضيه بديهي «استحاله اجتماع
نقيض» است كه «قضيهاي عقلي تركيبي و بديهي» است هم چنان كه خود اين گفتار برلين كه ميگويد: «مسائل فلسفه
سياسي نه تحليلياند و نه تجربياند اما در عين حال مسائلي مفيدند نه بيمعنا»، گفتاري خلاف اصول پوزيتيويسم و مسلك
تحليل زباني است. «اصول مسلك تحليل زباني و پوزيتيويسمي» كه هيچ دليل تجربي و عقلي ندارد همچون هزاران قضاياي خرافي
ديگر تنها براي خود، طرفداراني دارد.
خلاصه اينكه ايزايا برلين اگر بخواهد بر مسلك پوزيتيويسم و تحليل زباني باقي بماند بايد گفته ولدون را بپذيرد كه فلسفه سياسي
مرده است و نيز بايد بپذير كه بر مسلك «تجربهگرايي و حسگرايي»، نميتوان طرفدار ليبراليسم باشد زيرا «شناخت حسي» تنها
ما را به اجسام فيزيكي كه پيرو قوانين جبري فيزيك اند راهنمايي ميكند كه هيچ اختياري در آنها وجود ندارد و اعتقاد به اختيار با
مسلك حسگرايي كه منتهي به مادهگرايي فيزيكي و جبري ميشود ممكن نيست.
علاوه بر آنكه اعتقاد به «ارزشهاي انساني» همچون «خوبي عدالت» كه قابل مشاهده و احساس توسط حواس پنجگانه نيست،
شناختي مافوق مادي و مافوق حسي است كه هيچ طرفدار تجربهگرايي و مسلك تحليل زباني نميتواند به آنها معتقد باشد و
اعتقاد به آنها كاملاً متناقض با مسلك حس گرائي و تحليل زباني است.
جالب توجه اينجا است كه ايزايا برلين همچون ساير طرفداران مسلك تحليل زباني، اين مسلك را بطور طوطيوار ياد گرفته است و
متوجه لوازم و عمق ماهيت آن نشده است و اين مسلك تجربه گرائي، مدّ روز شده و گويا علامت روشنفكري است و مسلكي
دوست داشتني براي بسياري از افراد شده است.
و جالب توجه بيشتر اينكه ايزايا برلين، علاوه بر آنكه به تناقضگويي ميپردازد و متوجه اين تناقضگويي خودش نيست حتي متوجه
مرحله ماهيت «عنوانهاي ارزشمند» و مرحله به «اجرا در آمدن آنها» و «تزاحم آنها در مرحله عمل» نميشود و به اينكه متوجه،
«عدالتي» كه همان «اجراي حقوق طبيعي و قراردادهاي مشمول آن است» و در واقع محدود كننده آزادي و خوشي هستند، نشده
است. و همه آنها را در يك رديف آورده است. لذا مايكل ايج. لسناف در اين كتاب معروفش بنام فيلسوفان سياسي قرن بيستم
ميگويد بايد برلين متوجه فرق ميان «خير» و «حق» كه محدود كننده آزاديها و خوشهاي افراد است بشود همانطور كه راولز
متوجه شد.
سید محمد رضا علوی سرشکی