استاد علوي سرشکي
ArticleIDPicAddressSubjectDate
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
  • تفاوت خواص ذهن با خواص ماده  
  • ارسال به دیگران
  •  
  •  
  • تفاوت خواص ذهن با خواص ماده


    در بحث پيشين گذشت كه «موجود مادى» عبارت است از ماده (الكترون و پروتون) و انرژى (انرژى‏هاى حركتى، حرارتى و...) و صفات اوليه ماده مانند دارا بودن طول و عرض و عمق و نيز شكل‏هاى هندسى آنها و... . ديگر اينكه حركت ماده و تبديل انرژى حركتى آن به حرارتى و بالعكس و ... طبق قوانين جبرى فيزيك انجام می ‏گيرد. ماده ـ يعنى الكترون و پروتون ـ هرگز حركت و حرارت و ساير صفات خود را نه درك  می ‏كند و نه در ايجاد آنها يا در باره كارهايش اختيارى دارد و محال است كه آن «تنها عامل» يعنى ذهن كه داراى فهم و اختيار و اراده است، همان الكترون و پروتونِ بى  فهم و بى  اختيار مخ باشد.
    همچنين گفتيم كه فاعل انديشه، رئيس و مالك و فرمانرواى تمام نيروهاى شناخت حسى و شناخت عقلانى و نيروهاى غريزى و فرمانرواى رفتارهاى ارادى انسان است كه با نابودى ابزار يك عضو و يا نابودى مركز مخصوص مربوط به آن عضو در مخ، هرگز آن فرمانرواى كل نابود ن می ‏شود بلكه فقط نيرويى از نيروهاى خود و ابزارى از ابزارهاى خويش را از دست  می ‏دهد. اما بر عكس، اگر «ذهن» نابود گردد همه حواس و غرايز و ... رو به نابودى  می ‏نهد. همان گونه كه اعضاى بدن، ابزار كار آن فرمانرواى كل هستند، مراكز مخى هم هر كدام مربوط به يكى از اعضا و ابزار آن فرمانرواى كل (يعنى ابزار كار آن فاعل انديشه) هستند. ولى هرگز در مخ، هيچ مركز و يا سلول و يا اتمی  وجود ندارد كه چنين فرماندهىِ كل را انجام دهد و يا بتواند انجام دهد.

    نكته‏ اى ديگر
    علاوه بر اين، روشن گشت كه در مخِ مادى، چنين مركز واحدِ فرمانرواى كل نيست بلكه نمی ‏تواند باشد؛ زيرا اگر «من انديشنده» از اتم‏هاى مخ باشم، بايد گفت چرا از خود كه اتم هستم، هيچ خبرى ندارم! حتى قبل از كشف اتم، ما به وجود اتم هيچ آگاهى نداشتيم. ما حتى از ساختمان داخل مخ و رگ و اعصاب و تركيب سلول‏هاى آنها هم خبرى نداشتيم در حالى كه اگر اتم‏هاى مخ، فهميده و دانا و با اختيار باشند بايد وجود خود و اطراف خود را كاملاً درك كنند و از رگ‏ها و حركت خون و ورود ميكروب و يا ... آگاه گردند و پيرو قانون جبرى فيزيك نباشند. وانگهى اگر عقل، همان اتم‏هاى مخ است، ما خوبى عدالت و بدى ظلم و ضرورت و كليت و امكان و استحاله و ... را چگونه  می ‏توانيم توجيه كنيم و چگونه ماده (تركيب الكترون و پروتون) بدون فهم و بدون اختيار  می ‏تواند مفهوم عدالت و يا ظلم را بفهمد و يا كليت و ضرورت يك قانون علمی  و يا عقلى را درك كند و يا امكان و استحاله امرى را بفهمد و...؟
    ماده چگونه  می ‏تواند آنها را بفهمد در حالى كه الكترون و پروتون حتى عاجزتر از آن هستند كه ادراكات و حالات خود را حس كنند و از آنها هيچ گونه خبرى ندارند؛ مثلا هرگز عنصر (و اتم) آهن در مقابل آتش، احساس گرما نمی ‏كند و از هيچ كدام از ادراكات حس، اطلاعى ندارد.
    ممكن است كسى توهم كند كه مخ نيز مانند كتاب، ضبط صوت، تصوير، فيلم و رايانه و ... عمل  می ‏كند ـ كه معلوماتى را در خود ضبط  می ‏كنند ـ و از اين حيث، نقصانى بيش از آنها ندارد.
    در جواب بايد گفت كه اولاً نوشته‏ها و صداها و تصويرها و شكل‏ها در وسايل مذكور ضبط  می ‏گردد ولى خود كتاب و ضبط صوت و فيلم عكاسى و دستگاه رايانه، آنها را درك نمی ‏كنند. مثلا آيينه هرگز نمی ‏داند كه در آن چيست؛ كتاب طب، طبابت نمی ‏داند و طبيب نيست بلكه «كتابت»، علايمی  قراردادى است كه مردم براى مبادله شناخت‏هاى خود اختراع كرده‏اند همچون چراغ‏هاى راهنمايى كه چراغ قرمز را مثلا براى ممنوعيت حركت و سبز را براى جواز حركت قرار داده‏اند و ممكن است روزى بر عكس شود يعنى چراغ قرمز، علامت جواز حركت و چراغ سبز، علامت ممنوعيت حركت گردد. در هر صورت، چراغ نه قرمزىِ خود را  می ‏فهمد و نه سبز بودن خود را و نه جواز حركت را و نه ممنوعيت حركت را.
    كاغذ و كتاب هم نه سياهى نوشته‏ها و خط‏هاى خود را  می ‏فهمند و نه رنگ عكس‏هاى روى خود را و نه مقصود و مراد از اين عكس‏ها و خط‏ها را. فيلم و آيينه هم نه تصاوير روى خود را درك  می ‏كنند و نه مقصود از آن تصاوير و خط‏ها را  می ‏فهمند؛ نه از آنها خوششان  می ‏آيد و نه بدشان  می ‏آيد؛ نه احساسى دارند و نه اراده و نه... . اين مواد از اتم‏هايى تشكيل شده‏اند كه از هم جدا و بيگانه و حتى در خود به اجزائى تقسيم  می ‏شوند كه همه آنها طبق قوانين جبرى فيزيك بدون فهم و اختيار عمل  می ‏كنند. حتى اجزاى مخ نيز چنين‏اند. ذرات اتمی  متعدد و متكثر و از هم بيگانه و بدون فهم و اختيار مخ در كنش و واكنش فيزيكى با هم به سر می ‏برند كه به طور جبرى انجام  می ‏گيرد در حالى كه فاعل انديشه و ذهن، موجودى بسيط و مستمر  و داراى فهم و اختيار در كارهايش است.

    خطا در نقل: هيوم، منكر جوهر به معناى دكارتى نه ارسطوئى
    بعضى از ناقلان تاريخ فلسفه كه از مفهوم جوهر و عرض بالاخص تفاوت مفهوم جوهر در فلسفه قديم و فلسفه دكارت آگاهى كافى ندارند،  می ‏نويسند كه «هيوم» منكر وجود جوهر بوده است در حالى كه منكر وجود جوهر شدن در اصطلاح دكارتى، به معناى انكار اصل جوهريت به معناى كهن نيست كه در فلسفه قديم مطرح بوده است. براى روشن‏تر شدن بحث، بهتر است ابتدا مفهوم جوهر در اصطلاح قديم و همچنين مفهوم آن در اصطلاح دكارت، توضيح داده شود تا معلوم گردد آيا هيوم منكر جوهر به معناى دكارتى است يا آنكه منكر اصل وجود جوهر در خارج است.

    سید محمد رضا علوی سرشکی

     
     
     
     
     
    مقدمه (خداشناسي، مقدمه ای برای شناخت دین کاملا الهی) نتيجه عملي خداشناسی برای استفاده از «دین الهی» است پس در واقع عملاً نتيجه خداشناسی به «شناخت دین واقعاً الهی» برمي گرددانسان شناسی (بخش نخست) امتیاز انسان از حیوان، تنها به «داشتن قدرت تعقل» نیست بلکه با «نداشتن بسیاری از چیزهای دیگر» نیز همراه است انسان شناسی (بخش دوم) انسان، روش زندگی کردن خود را به طور غریزی نمی داند و لذا نیازمند آموزش است و این آموزش در دو قسمت استضامن اجرای روش چگونه بايد زیستن انسانها در اجراء حقوق و قوانین و اخلاق نیک نوعاً نظر به حکومت‌ها دارند و گویا آنها را ضامن اجراء کافی دستورات لازم الاجراء می دانندخلاصه انسان شناسی آن طور که جان لاک و فیلسوفان دیگر هم گفته اند عوامل اجراء حقوق و اخلاق در انسانها عبارتند از : نیت «خیرخواهانه و حق خواهانه» که بسیار کم و ضعیف است آموزه چگونه بايد زیستن ارزشی مهمترین عامل در تحول بشریت همیشه «مذهب» بوده است که در هر تاریخی در دنیا انسانها را بین خودشان پیوند می دهد و در نتیجه بجامعه نظم و تعادل و سلامتی می بخشدمقدمه پیدایش روشن فكري در فرانسه حکومت به تنهايي و بدون مذهب عدالت کامل را نمی تواند برقرار کند و نیاز به ایمان بخدا و دین، غیر قابل انکار استآموزه‌هاي چگونه بايد زيستن نفع گرايانه (بخش نخست) آگوست کنت می گوید«وقتی بشر از دین و روحانیت واقعی دور شود بسمت وحشی گری روی می آورد». و این نیست مگر بخاطر رشد تفکرات حس گرایانه و ماده گرایانهآموزه‌هاي چگونه بايد زيستن نفع گرايانه (بخش دوم) مطالعات بعمل آمده نشان می دهد که «کمبود یا فقدان عاطفی والدین»، مهمترین عامل مشترک در سوابق این نوجوانان بزهکار بوده است«ضمانت های اجرائی» آموزه های چگونه بايد زیستن راسل :تمام رفتار سیاسی سیاستمداران را با این اصل «قدرت طلبی»، می توان تحلیل کرد