دو نكته ديگر درباره هيوم

نكته اول: اينكه در جملهاى هيوم گفته ميان گزارههائى كه از هستى خبر مىدهند و گزارههائى كه از بايدها و نبايدها مىگويند هيچ ملازمهاى نيست و از آنچه هست آنچه بايد انجام دهد در نمىيايد.
نقد و بررسى نكته فوق:
آنچه از گفتار هيوم در مىيايد در فلسفه اخلاق مربوط به جملات روانشناسانهاى است همچون اين جمله كه مردم دنبال خوشى هستند يا اين گفته هلوتيوس كه لذت و درد تنها انگيزههاى رفتار انسان هستند كه از وجود چنين انگيزهها و رفتارى در جهان خارج خبر مىدهد هيوم مىخواهد بگويد اين جملات خبرى و روانشناسانه در فلسفه اخلاق هيچ فايدهاى ندارد و نمىتوان از اين قضاياى طبيعى و تجربى نتيجهاى در فلسفه اخلاق گرفت بدين صورت كه پس بايد دنبال خوشى رفت يا اينكه پس بايد از درد و رنج دورى كرد و يا اينكه پس وظيفه اخلاقى هر كس اين است كه دنبال خوشى خودش برود و اگر دنبال بحداكثر رساندن خوشى خود نباشد كارى خلاف اخلاق كرده است اين نقد هيوم دقيقا مربوط به گزارههاى طبيعى و روانشناسانه است كه بعضى از نفع گرايان در فلسفه اخلاق همچون هلوتيوس اين گزارههاى طبيعى روانشناسانه را وارد مباحث اخلاقى و استنتاج وظائف اخلاقى كردهاند و دقيقا نقد هيوم به آنها وارد است. اما در گزارههائى كه مربوط به موضوعات «بايدها و نبايدها» است و يا آن گزاره خبرى كه در پيشفرض گزارههاى اخلاقى قرار مىگيرد بدون شك در اثبات بايدها و نبايدهاى اخلاقى دخل دارد مثلاً اينكه ـ «اين رفتار ظالمانه است» پس نبايد انجام گيرد يا اين جمله كه «عدالت رفتارى بجا و زيبا است و سزاوار انجام دادن و ظلم رفتارى نابجا و زشت است و سزاوار انجام ندادن است» پس بايد دنبال انجام عدالت بود و دورى از ستمگرى ـ دقيقا پيشفرض بايدها و نبايدهاى اخلاقى مىباشد.
و نيز حقوق طبيعى كه بقول گروتيوس[1] موضوع بجائى و نابجائى رفتار را تعيين مىكند يعنى عملى كه مطابق نظام طبيعى و حقوق طبيعى است عمل عادلانه و رفتارى كه بر خلاف نظام طبيعى و در نتيجه بر خلاف حقوق طبيعى است رفتارى نابجا و ظالمانه است و بقول گروتيوس الزامات هم از اين حقوق طبيعى نتيجه گرفته مىشوند مثلاً اين فرزند از اين مادر است و حق طبيعى اين مادر است كه آنرا شير دهد و بزرگ كند پس كسى ديگر حق ندارد مادر را از فرزندش محروم كند در نتيجه اينكه نبايد فرزند را بدون رضايت مادر از او دور كرد و اين دور كردن فرزند از مادر بدون رضايت مادر برخلاف حقوق طبيعى و رفتارى نابجا و ظالمانه است.
احتمال هم دارد كه مقصود هيوم ازاين اشكال، اعتراض به بعضى از متكلمان باشد «كه بلافاصله پس از اثبات خدا به بيان اينكه بايد خدا را بپرستيم و بايد به حرفهاى خداوند گوش كنيم مىپردازند باشد» با آنكه اين بايدها قبلاً توجيه كافى نشده است و بجا است كه قبلاً روشن گردد چرا ما بايد خدا را بپرستيم و يا اينكه چرا ما بايد به حرف خدا گوش كنيم البته بعضى از متكلمان ديگر به بيان و استدلال بر اين امور پرداختهاند كه چرا ما خدا را مىپرستيم آيا اخلاقا بايد خدا را پرستيد حال بخاطر شكر نعمت هايش يا چيز ديگر؟
همچنانكه بعضى درباره اينكه ما بايد حرف خدا را بشنويم به تنها عذاب الهى در صورت ترك اطاعت استناد مىكنند و بعضى ديگر به دلائل اخلاقى استناد مىكنند حال بعضى باينكه خداوند خالق ما است همچنانكه پدر و مادر در مرتبهاى بعدى و كمتر سازنده ما هستند ولى خداوند در مرتبهاى برتر و محبت پدر و مادر بخاطر غريزه پدرى و مادرى است كه خداوند در پدر و مادر نهاده پس خدا مهربانتر است و چه كارى عادلانه است بهتر از پدر و مادر و بهتر از طبيب مىداند پس سزاوار است به راهنمائىهاى او گوش دهيم در هر حال قبل از گفتن بايد، مناسب است چرائى گفتن آن بايد روشن گردد.
نكته دوم: اينكه هيوم گفته كه قضاياى علمى دو نوع بيشتر نيستند:
1 ـ يا قضاياى تحليلى هستند كه گزاره از تحليل و تجزيه عقلى موضوع بدست مىآيد مثل اينكه مثلث سه ضلع دارد و ساير قضاياى رياضى كه گزاره، جزئى از نهاد است و تكرار جزئى از موضوع زيرا در مفهوم موضوع كه مثلاً مثلث باشد مفهوم سه ضلع هست و لذا مىگويند در قضاياى تحليلى عقلى چون گزاره تكرار موضوع هستند هميشه قضيه تحليلى ضرورى است زيرا حمل هر معنائى بر خودش ضرورى است و نميتوان چنين محمولى را از موضوع اش سلب كرد مثلاً گفت مثلث سه ضلع ندارد زيرا سلب چنين محمولى از موضوع اش هميشه به تناقض مىانجامد.
2 ـ قضاياى تركيبى هستند كه مفهوم گزاره در مفهوم موضوع نيست بلكه مفهومى ديگر است كه با مفهوم موضوع تركيب مىشود و مثلاً اينكه هوا سرد است كه در مفهوم هوا مفهوم سرما نيست همانطور كه مفهوم گرما نيست و قضيه اينكه هوا سرد است يا اينكه هوا براى بقاء جانواران لازم است يك قضيه تجربى است كه قضيه از تركيب دو مفهوم تشكيل شده و مفهوم محمول (گزاره) از مفهوم موضوع در نيامده و گزاره تكرار نهاد نيست. خلاصه هيوم از اين گفتار كه قضاياى علمى يا «تحليلى عقلىاند» و يا «تركيبى تجربى»، نتيجه مىگيرد كه «قضاياى فلسفى» كه نه تركيبى تجربىاند همچون قضاياى علوم تجربى و نه «تحليلى عقلىاند» همچون رياضيات پس قضاياى فلسفى هرگز علمى نيستند و چون علمى نيستند پس بى فايدهاند و پوچاند و بايد در آتش انداخت و بسوزند و بعضى از پوزيستويستها[2] از اين گفتار هيوم نتيجه گرفتند كه قضاياى اخلاقى هم همچون قضيه «عدالت خوب است» و ظلم بد است چون نه «قضيه تركيبى تجربى» هستند و نه «قضيه تحليلى عقلى رياضى» پس پوچاند و ازهيچ واقعيتى خبر نمىدهند و اخلاق برخلاف رياضيات و علوم تجربى، هيچ واقعيتى مستقل براى خود ندارد و بايد آنها را به اظهار علاقه و سليقه تفسير كرد مثلاً اينكه مىگويند عدالت خوب است و ظلم بد است يعنى من ميل به ظلم كردن ندارم يا اينكه مردم ميل به ظلم كردن ندارند همانطور كه بعضىها ميل به بعضى چيزهاى خوردنى ندارند.
نقد و بررسى
اين گفتار هيوم را من در ابتداى كتاب نقد كانت كه قبلاً تاليف كردهام مفصلاً توضيح دادم و اينجا فقط اشارهاى به آن مىكنم كه قضاياى تركيبى و قضاياى مربوط به وجود، اختصاص به امور تجربى ندارند بلكه هر كس در درون خودش به وجود خودش و وجود انديشه و ارادهاش و حتى بوجود عقلاش يقين دارد در حاليكه «انديشه»، موجود مادى و محسوس خارجى نيست كه بتوان از طريق حس بينائى يا لامسه و ساير حواس آنرا ديد يا لمس كرد و... و با آنكه انديشه و اراده و امثال اينها قابل گزارش حسى نيستند يعنى محسوس خارجى نيستند (مثلاً عقل، محسوس خارجى نيست كه با چشم ديده شود يا با دست لمس شود) اما يقينىاند و بالاترين معلوم يقينى ما هستند و گفتن اينكه اينها معلوم به حسّ درونى هستند غلط است و حس درونى، حسى است كه از درون بدن ما خبر مىدهد مثل احساس گرسنگى، تشنگى و...، اما علم بوجود خود و علم بوجود عقل و اراده و محبت و اختيار درون خود، علمى شهودى است كه امكان خطاء ندارد نه حسى تجربى كه خطاپذير است.
به طور كلى حس چه بيرونى مثل احساس سرما و گرما و ديدن و چه درونى مثل احساس گرسنگى، تشنگى و... قابل خطا هستند چون از بيرون ذهن گزارشى به درون ذهن مىدهند و ذهن از طريق گزارش حواس از وجود محسوس با خبر مىشود و امكان خطا در حسّ است اما علم ما بوجود خودمان و آنچه در ذهن مان مىگذرد علمى حضورى و شهودى (بى واسطه) است و لذا امكان خطا ندارد يعنى ممكن است من در وجود خارجى محسوسام شك كنم و بگويم شايد خواب مىبينم و شايد كسى چشم مرا سحر كرده است و من خيال مىكنم چيزى را در بيرون مىبينم اما در اينكه من بوجود خود يقين دارم جاى شك نيست زيرا چه خواب ببينم و چه بيدار باشم ممكن نيست من نباشم و ببينم و شناخت خود از وجود خود و از اراده خود و... يك شناخت يقينى درونى و غير تجربى است يعنى اينكه من چنين تصميمى در درون خود گرفتهام قضيهاى است تركيبى شهودى و غير تجربى كه از حدوث و وجود ارادهاى در خودم خبر مىدهم همچنانكه در رياضيات هم قضاياى شهودى هست اينكه دو زاويه متقابل به راس با هم مساوىاند و نيز يا احكام خطوط متوازيه كه ما توسط آنها اثبات مىكنيم مجموع زواياى داخلى مثلث، صد و هشتاد درجه است (مساوى با دو قائمه) از قضاياى شهودى هستند (كه ما در اثبات صد و هشتاد درجه بودن مجموع زواياى داخلى مثلث از آنها استفاده كرديم نه قضاياى تحليلى) يا اينكه با كشيدن وتريك مربع و يا مربع مستطيل (ولو در ذهنمان فقط) ما مشاهده مىكنيم كه مربع و مربع مستطيل به دو مثلث قائم الزاويه تقسيم شد پس نتيجه مىگيريم هر مثلث قائم الزاويه نصف يك مربع يا مربع مستطيل است كه طول و عرض آن به اندازه ارتفاع و قاعده آن مثلث قائم الزاويه است.
پس مساحت هر مثلث قائم الزاويه، مساوى است با قاعده ضربدر ارتفاع و سپس مجموع آنها تقسيم بر عدد دو: مساحت مثلث قائم الزاويه = 2 . . قاعده × ارتفاع ـ و از آنجا كه هر مثلثى با كشيدن ارتفاع اش به دو مثلث قائم الزاويه تقسيم مىشود پس رسيديم به راه پيدا كردن مساحت هر مثلثى يعنى نخستين قضاياى بديهى هندسه و رياضيات از قضاياى شهودى هستند كه مفهومى جديد و مفيد را به ما مىدهند نه قضاياى بى فايده تحليلى مثل اينكه مثلث مثلث است و يا اينكه مثلث سه ضلع دارد كه قضيه اينكه مثلث سه ضلع دارد قضيهاى مربوط به لغت نامه است كه مقدمه براى توضيح اشكال هندسى در هندسه مىباشد و گرنه قضيه اينكه مثلث سه ضلع دارد قضيه رياضى نيست و بر خلاف نظر پوزيتيوستها همه قضاياى رياضى از قضاياى تركيبى شهودى هستند و مفيد آگاهى جديد نه تكرار بى فايده موضوع همچنين است نخستين قضاياى بديهى اخلاق نيز از قضاياى تركيبى شهودى هستند و علمى و قطعى و اطمينان آور همچون همه علوم و غير قابل تغيير و هيچ انسان عاقلى نمىتواند نقيض يا عكس آنان را قبول كند كه مثلاً بگويد ظلم خوب است و عدالت بد يا اينكه مردم حقوق طبيعى ندارند مثلاً اينكه با هم مساوى نيستند و حق حيات و حق آزادى ندارند و يا اينكه تبعيض نژادى عادلانه است هيچ انسان باانصافى نمىتواند چنين فكر كند بلكه همه انسانها و بشرهاى عاقل به حقوق طبيعى معتقدند و تجاوز به حقوق طبيعى را ظلم مىدانند كه نبايد هيچ انسان عاقلى به حقوق طبيعى ديگران تجاوز كند و اين قانون قانونى ازلى و ابدى و تغييرناپذير است همچنانكه «قضاياى رياضى»، ازلى و ابدى و تغيير ناپذيرند و «زيبائى عدالت و زشتى ستمگرى و فساد»، چيزى است كه انسان با چشم عقل كاملاً آنرا مشاهده مىكند و همه قوانين وضعى وقتى زيبا و لازم الوفاءاند كه در چهارچوب اين حقوق طبيعى و مصداق عدالت قرار گيرند و اين حقوق طبيعى و بجا بودن عدالت و نابجا بودن ظلم و فساد با اراده هيچ حكومتى و هيچ ملتى عوض نمىشود و تغيير نمىكند همچون قضاياى رياضيات.
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1]- گروتيوس گفته حقوق منشاء الزامات اند ـ تاريخ فلسفه اخلاق غرب، ويراسته: لارنس سى. بكر ترجمه فارسى، صفحه 126.
[2]- آير در كتاب اش بنام كتاب زبان، حقيقت، منطق.