فضیلت محوران (بخش سوم)

هيوم 1711 ـــــ 1776
آنطور كه تاريخ نويسان از «هيوم» نقل مىكنند كه وى در فلسفه اخلاق معتقد به «حسّ اخلاقى»، بوده روشن نيست بلكه آنطور كه خودش در اول كتاباش به «نام كتاب تحقيق در مبادى اخلاق» به آن تصريح مىكند ترديد او ميان حقانيت مكتب عقل گرايان و حسّ اخلاقى گرايان است و اينكه نمىتواند تشخيص دهد كدام صحيح است و كدام صحيح نيست و لذا علاقه به جمع ميان اين دو مكتب دارد و مىگويد همه جا در اخلاق، «عقل و احساسات اخلاقى» با هم همراهند (لكن اين گفته هيوم مانع از آن نمىشود كه يكى سرچشمه ديگرى باشد بلكه در واقع چنين است يعنى سرچشمه تنها يكى از آن دو هست يا حِسّ اخلاقى و يا عقل و اين گفتار أخير هيوم تنها ناتوانى او را از تشخيص واقع نشان مىدهد) اينك عين عبارت هيوم[1]:
بند 134 ـاز دير باز مناقشهاى درباره ساختار كلى قوانين اخلاقى، شروع شده كه بيشتر شايسته بررسى است «آيا منشأ آنها عقل است يا احساس» آيا آگاهى ما از آنها از طريق يك سلسله استدلالها و قياسها است يا توسط يك احساس بىواسطه و بعبارت بهتر حسّ درونى......................
بند 135 ـبايد اعتراف كرد كه براى هر يك از دو وجه موضوع، مىتوان دلائل موجه نمائى ارائه كرد:
ـ ممكن است گفته شود تمايزات اخلاقى با «عقل محض»، تعين پيدا مىكند..... زنجيرهاى طولانى از دلائل كه بيان مىشوند مثال هائى كه ذكر مىشوند مراجعى كه به آنها توسل جسته مىشود.... و نتائجى كه از مقدمات صحيح گرفته مىشود مؤيّد اين نظرند و نيز حقيقت (است كه) قابل چون و چرا است نه ذوق و احساس آنچه در طبيعت اشياء وجود دارد معيار قضاوت ما است آنچه هر فردى در درون خود احساس مىكند معيار احساس است.
بند 136 ـ از طرف ديگر كسانيكه همه تعينات اخلاقى را ناشى از «احساس» مىدانند ممكن است سعى كنند نشان دهند كه براى عقل، وصول به چنين نتائجى، محال است آنها مىگويند منشأ «فضيلت»، «دلپذيرى» و منشأ «رذيلت»، «دلازارى» است اين امر، طبيعت حقيقى يا ذات آنها را تشكيل مىدهد اما آيا عقل يا استدلال مىتواند اين صفات مختلف را به هر موضعى حمل كند و از قبل مشخص كند اين موضوع بايستى توليد عشق كند و ديگرى توليد تنفر يا چه دليل ديگرى براى اين تمايلات مىتوان آورد جز آنكه ساختار اصل و «شكل بندى ذهن انسانى» به گونهاى طبيعى، موافق و مناسب با دريافت آنها است. غايت همه «تاملات اخلاقى»، «تعليم وظائف ما» است و بازنمائى صحيح «زشتى رذيلت» و «زيبائى فضيلت»، موجب سازگارى عادات شده و ما را به پرهيز از يكى و قبول ديگرى، متعهد مىكند. اما آيا هرگز از استنتاجات و نتائج حاصل از فاهمه كه از خودشان ميل و تحركى ندارند مىتوان انتظارداشت كه نيروى محركه انسانها باشند؟ آنها حقائق را كشف مىكنند اما از آنجائى كه حقايقى را كه آنها كشف مىكنند خنثى بوده و بر انگيزنده ميل يا بيزارى نيستند... آنچه عادلانه است... از دل بر مىخيزد... اين استدلالات كه در تاييد هر دو نظر ارائه مىشوند چنان موجهاند كه مرا در وضعيتى قرار مىدهند گمان كنم به اندازه هم معتبر و رضايت بخش اند و به اين عقيده كشانده شوم كه عقل و احساس تقريبا در همه تصميمات و استنتاجات اخلاقى موافق و سازگاراند».
ـ اين بود عين عبارت هيوم اما آنطور كه از ظاهر كتاب تحقيق در مبادى اخلاقى هيوم، پيداست است اين است كه هيوم بر سودمندى رفتار در اتصاف اش به فضائل اخلاقى زياد تكيه مىكند اما نه همچون اپيكور و هلوتيوس بر خوشىطلبى فاعل براى خودش و سود رسانى بخود بلكه در خوشىطلبى فاعل براى ديگران و سود رسانى به جامعه (پس فرق ره از كجا است تا به كجا) اما غافل از آنكه سودمندى گرچه شرط لازم صحت هر رفتارى است چه در رفتارهاى مخصوص اخلاقى يا در ساير رفتارهاى مفيد اما مفيد بودن شرط كافى براى اتصاف فعل به فضيلت بودن يعنى رفتار مخصوص اخلاقى بودن نيست مثلاً كارى مفيد كردن براى خود بدون آنكه ضرر به ديگران بزند كار مفيد و صحيح است اما فضيلت اخلاقى ناميده نمىشود و «الزامات اخلاقى هرگز از سود بيشتر و لذت بيشتر نتيجه نمىشودحتى اگر اين سود به ديگران برسد».
در نتيجه هيوم متوجه شد كه «صرف مفيد بودن»، سرچشمه الزامات اخلاقى نيست در نتيجه به اين فكر افتاد كه علاوه بر مفيد بودن بايد چيز ديگرى باشد كه سرچشمه الزامات و فضائل باشد و آن به جز حسّ انسانيت و وجدان انسانى و يا حسّ اخلاقى و به تعبير ديگر به جز «نوع دوستى»، چيز ديگرى نيست اينك عين عبارت هيوم:
«بند 189 ـهمچنين به نظر مىرسد كه در تحسين و ستايش عمومى ما، از منشها و كردارها، جهت دار بودن فضائل اجتماعى به مصلحت و نفع شخص[2] ما نيست كه ما را به انجام آنها ترغيب مىكند...
بند 190 ـممكن است ترديد كنيم كه آيا اصولى نظير «انسانيت» يا «علاقه به ديگران» در طبيعت ما وجود دارد يا نه معهذا وقتى مىبينيم در موارد بيشمارى هر چه كه به ارتقاء مصالح جامعه مىانجامد اينقدر مورد پسند است به «نيروى اصل خير خواهى» پى مىبريم[3].
بند 183 ـ... چگونه ممكن است كسى كه داراى «وجدان» است درباره منش يا طريقه رفتارى كه براى نوع انسان و جامعه، مفيد است و منش و رفتار ديگرى كه براى آنها زيان آور است قضاوت كند و تا حدودى اولى را ترجيح ندهد... و چون اصول انسانيت، در موارد بسيارى بر اعمال ما تاثير مىگذارد بايستى در تمام مواقع بر احساسات ما نفود داشته باشند...
بند 184 ـ«نوع دوستى طبيعى» مان نيكبختى و در نتيجه فضيلت جامع را ترجيح داده...
بند 178 ـما مواردى مىيابيم كه مصلحت شخص با مصلحت عمومى يكى نبوده و حتى متضادند و با وجود يكسان نبودن مصالح (شخصى و عمومى) باز بروز احساسات اخلاقى را مشاهده مىكنيم... با رو در روى خود ديدن اين موارد (تضاد ميان منافع شخصى و منافع عمومى) بايستى از نظريهاى كه تمام احساسات اخلاقى را با توسل به اصل خوددوستى[4]، تبيين مىكند، دست بكشيم...
بند 220 ـبراى هدف فعلى ما همين كافى است كه با اطمينان و بدون هر گونه ابهام و شك و ترديدى، اذعان كنيم كه نوعى خيرخواهى، هر چند ضعيف در قلوب ما وجود دارد نوعى عشق ورزى دوستانه نسبت به نوع بشر در ما است ذرهاى كبوتر صفتى همراه با عناصرى از گرگ صفتى و مار صفتى با وجود ما آميخته است...[5]
بند 223 ـالبته احساساتى كه از «انسانيت»، ناشى مىشوند نه تنها در همه انسانها عين هم هستند بلكه همه آنها را نيز در بر مىگيرند و هيچ منشى يا خصلتى نيست كه به نحوى، موضوع نكوهش يا ستايش قرار نگيرد بر عكس انفعالات ديگرى كه عموما تحت عنوان «خودخواهى» طبقه بندى مىشوند هم مطابق موقعيت خاص هر فرد،احساسات مختلفى در او ايجاد مىكند و هم در بيشتر انسانها، نهايت بى تفاوتى و بى علاقگى را ايجاد مىكند.[6]
بند 175 ـما اغلب اعمال فضيلت آميزى كه در زمانها و سرزمينهاى بسيار دور از ما، انجام گرفته را ستايش مىكنيم جائيكه حتى موشكافىهاى قوه تخيّل، هيچ نمودى از نفع شخصى نمىيابد و ارتباطى بين نيكبختى ما و امنيّت فعلى ما با حوادثى كه بسيار از ما دور هستند نمىبيند. ما سخاوت، شهامت و مرگ شرافتمندانهاى كه از ناحيه دشمن، انجام گرفته را تحسين مىكنيم هر چند ممكن است «به زيان آور بودن نتائج آن اعمال نسبت به نفع شخصىمان»، آگاه باشيم.
بند 173 ـ(در رد تاثير محيط اجتماعى در اصول اخلاق):... اصل موعظه و تعليم و تربيت ، مىتواند چنان نفوذ قدرتمندى داشته باشد...
اما اينكه تمايلات يا تنافرات اخلاقى از اين اصل ناشى مىشود را هيچ «محقق عاقلى» نخواهد پذيرفت اگر «طبيعت»، چنين تمايزى را در ساختار اساسى ذهن انسانى بنيان ننهاده بود اصطلاحات «شرافتمند و ننگين، دوست داشتنى و تنفرآميز و شريف و زبون»، هرگز در زبانى وجود نداشت و سياستمداران نمىتوانستند چنين اصطلاحاتى را وضع كنند و حتى قادر نبودند آنها را معقول ساخته يا به شنوندگان القاء كنند... بنابراين بايد پذيرفت كه «فضائل اجتماعى»، داراى زيبائى و دلپذيرى طبيعى هستند».
ـ اينها ظاهر عبارات هيوم بود كه بنتام را گمراه كرد و بنتام خيال كرد حتى هيوم هم نفع گرا است و نفع و خوشى را سرچشمه فضائل دانسته است لكن از آنجا كه متوجه شد حتى هيوم هم از خودخواهى افراطى متنفر است و آنرا سرچشمه رذائل مىداند با آنكه خودخواه هم چيزى نمىخواهد ايجاد كند مگر خوشى لكن فقط براى خودش در نتيجه سرانجام بنتام باين جا منتهى شد كه فضيلت ايجاد بيشترين خير است براى بيشترين افراد اما اين هم سرچشمه واقعى و دقيق اخلاق نبود زيرا حتى اگر دو نفر هم درجهان زندگى كنند باز خودخواهى بد است و از رذائل است و نيكى به ديگرى رساندن فضيلت است البته نفع خودخواستن به حد معقول بد نيست اما فضيلت اخلاقى هم به حساب نمىآيد اما به ديگرى نفع رساندن ولو به يك نفر باز فضيلت است علاوه بر آنكه بگفته پريكاردو وظيفه اخلاق اين نيست كه به ديگران نفع برساند و يا اينكه در كارهايت هميشه حداكثر نفع را اراده كند زيرا بحد اكثر رساندن خوشى خود، وظيفه نيست چه آنكه بحد اكثر رساندن خوشى ديگران وظيفه اخلاقى باشد (و با كلمه "بايد اخلاقى" اداء شود و كسى كه آنرا انجام نمىدهد مستحق مذمت و مجازات اخلاقى باشد) در هر حال بنتام از ظاهر كتاب هيوم به اشتباه افتاد و اينك هم بسيارى از «تاريخ فلسفه اخلاق نويسان»، هيوم را همچون بنتام نفع گرا مىدانند اما تعمق در آن و به تصريح خود كتابش، هيوم، سرچشمه اخلاق را وجدان، حس انسانيت و نوع دوستى قلمداد كرد زيرا گفتار بنتام براى وضع قوانين بجا است زيرا قانون بايد بيشترين خير و نفع را به جامعه برساند و پس از وضع قانون دولت با وضع قوانين جزاء و اجراء آن مردم را مجبور به عمل به آن مىكند (زيرا تشويق عمل به قانون و مجازات تخلّف از قانون در افراد، ايجاد انگيزه شخصى مىكند البته در جلو ديدگان پليس عادل كه با رشوه چشم خود را نمىبندد) «اما سرچشمه اخلاق بايد در درون خود فرد عادل و نيكوكار باشد كه حتى در غياب چشم پليس هم خلاف نمىكند» و حتى براى نيكى به ديگران اگر با منافع شخصى او هم منافات داشته باشد از منافع شخصى خود هم مىگذرد تا به ديگران خدمت كند مقصود از تفسير اخلاق، تفسير و توجيه «وجود چنين انگيزهاى در انسان با فضيلت است» كه به كارهاى نيك و ضرر نزدن به ديگران بلكه نفع رساندن به ديگران اقدام مىكند گرچه هيچ نفعى شخصى از آن عمل به خودش نرسد بلكه ضرر هم بكند و گاهى حاضر است حتى جان خود را در خدمت به ديگران بدهد پس ضابطهاى را كه بنتام بيان كرد نفع اكثر افراد براى تشخيص قانون خوب است و قانون و رفتارى را كه بيشترين نفع را نسبت به اكثر افراد دارد خوب است اما انسان با اخلاق و با فضيلت به چه انگيزهاى مىخواهد به ديگران نفع برساند بدون آنكه از آن عمل، نفع شخصى به او برسد و حتى در مواردى كه چنين خدمتى به جامعه به ضرر شخصى او تمام شود و يا حتى جانش را به خطر مرگ به باندازد بنتام نمىتواند آنرا توجيه كند و اگر بقول هلوتيوس تنها انگيزه رفتار انسان همان نفع شخصى اوست چنين رفتارى (خدمت به ديگران بدون اجرت و مزد) بدون انگيزه محسوب مىشود و نبايد در جامعه وجود داشته باشد در حاليكه بقول «هيوم» ما چنين انگيزههاى خيرخواهانه را در انسانهاى عادل و نيكوكار به وضوح مشاهده مىكنيم كه هرگز از خودخواهى (و خوددوستى و به قصد نفع رسانى به خود) انجام نگرفته است پس بجز انگيزههاى مادى و حيوانى كه هر جانورى درصدد حفظ بقاى خود و جلب نفع و دفع ضرر خود است در انسان بايد مبدأ و سرچشمه ديگرى باشد كه دقيقا بر خلاف خودخواهى و نفع شخصى بتواند سرچشمه چنين اعمال فضيلت مندانه باشد اگر اين انگيزه نتواند از عقل سرچشمه بگيرد حتما از چيزى كه آنرا «وجدان يا حس اخلاقى يا غريزه نوع دوستى» است سرچشمه گرفته باشد و نظريه بنتام براى فلسفه حقوق، به جا است اما براى فلسفه اخلاق نامربوط است.
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1]- هيوم: بخش اول كتاب تحقيق در مبادى اخلاق.
[2]- در واقع رد نظريه اپيكور و هابز و هلوتيوس است كه مىخواستند اخلاق برا بر اساس نفع شخصى فرد فضيلتمند اراده و نيكوكارى را توجيه كنند حال اين نفع شخصى لذت باشد يا ميل به قدرت و...
[3]- بخش پنجم كتاب تحقيق در مبادى اخلاق هيوم.
[4]- در رد نظريه اپيكور و هلوتيوس.
[5]- در بخش نتيجه از كتاب تحقيق در مبادى اخلاق.
[6]- در بخش نتيجه از كتاب تحقيق در مبادى اخلاق.