فضیلت محوران (بخش دوم)

جان لاك:
«مردم اخلاقا مساوى هستند بشرط آنكه قوه عقل كه ايشان را آدميت بخشيده در آنها بقدر كفايت نمو كرده باشد تا آنجا كه حقوق طبيعت را كه معرف و مشخص حقوق و وظائف ايشان است را بشناسند و به عبارت ديگر اين مساوات در صورتى تحقق مىپذيرد كه وجدان افراد، بيدار شده باشد و خود بوجود اين حقوق ذاتى، پى برده باشند و اگر وجدان ايشان بيدار نشده باشد هر زمان كه وجدان و عقل ايشان بيدار شد و آگاه بدين حق شوند بلافاصله صاحب اين حق مساوات مىشوند همانطور كه طفلى كه مقدارى ثروت از پدرش به ارث به وى رسيده باشد هنگامى مجاز به دخالت در آن اموال و تصرف آن مىشود كه به سن رشد رسيده باشد و به حق خود نسبت به آن اموال پى برده باشد»[1].
شافتسبرى 1617 ـ 1713:
شافتسبرى: بيش از آنكه در صدد يافتن سرچشمه شناختهاى اخلاقى باشد كه از عقل سرچشمه مىگيرد يا از وجدان و يا از حسّ و غريزه، درصد اثبات اصل شناخت اخلاقى است در مقابل كسانيكه واقعيت داشتن احكام اخلاقى را بطور كلى منكرند و احكام اخلاقى را همچون سوفسطائيان ساخته و پرداخته جوامع بشرى مىدانند و برگرفته از آداب و رسوم و تاثير محيط اجتماعى يا سرچشمه آنرا خودخواهى و يا خوشىطلبى مىدانند همچون اپيكوريان (و بنتاميان) اما شافتسبرى همچون سقراط بر واقعيت داشتن اخلاق يعنى خوبى عدالت و بدى ظلم و فساد اصرار مىورزد و بى توجه به اينكه سرچشمه اين شناخت اخلاقى كجا است ابتدئا با آنكه علاقه زيادى به ارسطو دارد اين ديدگاه ارسطوئى را كه ما فضيلت را بخاطر خوشى خودمان مىخواهيم جواب مىدهد كه هر خوشى خواهى هميشه و همه جا، رفتار فضيلتمندانه نيست اينك عين عبارتهاى شافتسبرى:
«همان اندازه كم معنى است كه گفتن اينكه ما آنچه را شايسته مىدانيم برمىگزينيم و ما به آنچه مايه خوشى ماستخوشنوديم. سوال اين است كه آيا بحق خوشنوديم و چنانكه بايد بر مىگزينيم يا نه[2]».
«شافتسبرى: اگر در آفريدهاى بيشتر از اندازه معمول، خود دوستى يا پرواى خير خويش، پيدا شود كه با مصلحت نوع انسان يا مصلحت همگانى، ناسازگار در آيد اين خصلت را بايد از هر باره ميلى، زشت و رَذيلانه شمرد و اين همان ميل است كه همه آنرا خودخواهى مىناميم[3]».
«ـ (تنها هنگاميكه انسان فضيلت را) از براى خود آن، و به حيث خصلتى فى نفسه نيك و دلپذير دوست بدارد مىتوان به تعبير شايسته او را فضيلتمند خواند براى همگان فضيلت خير است و رذيلت شرّ[4]».
«آيا زيبائى، طبيعى شكلها است و آيا به همان وجه، زيبائى، طبيعى فعلها نيست... همينكه افعال را بنگريم همينكه اميال و انفعالات را دريابيم، چشمى باطنى بى درنگ، «زيبا و خوش ريخت، دلپذير و ستودنى» را از ناساز و زشت، دلازار و بد آيند باز مىشناسد...[5]
ـ از عبارت فوق شافتسبرى استفاده مىشود كه خودخواهى و زياده خواستن از حق خود را رذيلت و بد مىداند و از عبارت بعدى استفاده مىشود كه همچون سقراط خوبى و بدى رفتار را به زيبائى و زشتى آنها بر مىگرداند كه زيبائى و زشتى هر رفتارى در طبيعت خود آن رفتار وجود دارد مثلاً عدالت طبيعتا خوب و خودخواهى مفرط و ستمگرى و فساد طبيعتا بد است آنهم براى همه و همه جا و چشمى باطنى زيبائى و زشتى عمل را مشاهده مىكند گرچه صراحتا نمىگويد اين چشم باطنى و قوه شناخت درونى چيست عقل است يا وجدان يا حسّ اخلاقى اما گويا بيشتر از كلمه وجدان و حسّ اخلاقى و يا طبيعت انسانى استفاده مىكند و از آنجا كه طبيعت انسانى را اجتماعى مىداند توجه به خير جامعه را جزء طبيعت انسان مىداند:
«براى آنكه برازنده نام آفريده نيك يا فضيلتمند باشد بايد همه اميال و انفعالات و گرايشهاى ذهن و خوى خويش را، فراخور و سازوار با خير نوعش يا خير آن دستگاهى[6] گرداند كه در آن گنجيده است و جزئى از آنرا بر مىسازد[7]».
كلارك 1675 ـــــ 1729:
معتقد به اصول بديهى براى اخلاق بود[8].
ـ كادورث 1617 ـــــ 1688:
مىگويد: اخلاقيات ابدى و تغيير ناپذيرند.
ـ البته احكام اخلاقى آنجا كه از حقوق سرچشمه بگيرند الزام آورند و مراعات نكردن آنها زشت و ظلم است همچون موارد عدالت و ظلم كه مربوط به حقوق طبيعى و آنچه بر حقوق طبيعى استوار است مىباشد اما نفع رساندن خيرخواهانه به ديگران كه مصداق احسان و نيكوكارى است گرچه كارى اخلاقى و خوب است اما الزام آورنيست.
رفتار انسانها منحصر در بايد و نبايد و حتى منحصر در خوبى و بدى نيست بلكه رفتار خنثى نيز هست:
1 ـ خوب لازم العمل 2 ـ خوب غير لازم العمل 3 ـ بد لازم الترك 4 ـ بد غير لازم الترك 5 ـ مباح يا خنثى.
«البته اينكه قضاياى اخلاقى، قضايائى علمى نيستند و واقعيت براى خود ندارند و يا اينكه بى معنى هستند گفته هيوم نيست هيوم قضاياى اخلاقى را قضايائى مستقل مىداند كه از حسّ اخلاقى و وجدان انسانها سرچشمه مىگيرد» اما پوزيتيويستهائى كه خود را به هيوم مىچسبانند همچون آير، كارناب، استيونسون و هير و امثال اينها از مقدمه هيوم (درباره انحصار قضاياى علمى در تركيبى تجربى و تحليلى عقلى) چنين نتيجهاى براى خود گرفتهاند همچنانكه آگوست كنت براى اخلاق واقعيتى قائل است كه علوم انسانى و بالاخص علم جامعهشناسى مىبايست مقدمه تحصيل آن گردد. پوزيتيويستها مدعيان جديد اثبات گرائى چيزهائى مىگويند كه دقيقا ضد گفته پايگذاران (مثل اگوست كنت) اثبات گرائى است.
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1]- بنقل از تاريخ فلسفه سياسى، پازرگاد.
[2]- كتاب فيلسوفان انگليسى در فصل دهم، ص 191، بنقل از كتاب ويژگىهاى انسان تاليف شافتسبرى.
[3]- كتاب فيلسوفان انگليسى، تاليف كاپلستون در فصل يازدهم، ص 190، بنقل از ويژگىهاى انسان.
[4]- كتاب فيلسوفان انگليسى، تاليف كاپلستون در فصل يازدهم، ص 193، بنقل از ويژگىهاى انسان.
[5]- كتاب فيلسوفان انگليسى، تاليف كاپلستون در فصل يازدهم، ص 192، بنقل از ويژگىهاى شافتسبرى.
[6]- مقصود از دستگاه در اينجا ظاهرا همان جامعه است كه فرد جزئى از اين جامعه است.
[7]- كتاب فيلسوفان انگليسى، تاليف كاپلستون، فصل دهم ترجمه فارسى صفحه 190.
[8]- تاريخ فلسفه اخلاق ـ ويراسته لارنس سى. بكر ترجمه فارسى، صفحه 132 ـ 130.