ارسطو (بخش دوم)

نهايه الحكمه للعلامة الطباطبائى ـ فى مقولة الكيف النفسانى فى الارادة
(در تاييد نظريه ارسطو):
«ان مقتضى الاصول العقلية ان كل نوع من الانواع الجوهرية مبدء فاعلى للافعال الّتى ينسب اليه صدورها و هى كمالات ثانيه للنوع.
ـ فالنفس الانسانيّة التى هى صورة جوهريّة متعلقة الفعل بالمادة، علة فاعلية للافعال الصادرة عن الانسان.
1 ـ لكنّها مبدء علمى لايصدر عنها الاماميزته من كمالاتها الثانية من غيره و لذا تحتاج قبل الفعل الى تصور الفعل.
2 ـ والتصديق بكونه كمالاً لها............. فان قضت بما يقضى بكون الفعل كمالاً، قضت به...
3 ـ ثم يتبع هذه الصورة العلميةَ ـ على ما قيل ـ الشوقُ الى الفعل لما انه كمال ثان معلول لها.
4 ـ ثم يتبع الشوقَ الارادةُ (و هى و ان كانت لاتعبير عنها يفيد تصور حقيقتها لكن يشهد لوجودها بعد الشوق ما نجده ممن يريد الفعل و هو عاجز عنه و لا يعلم بعجزه فلا يستطيع الفعل و قد اراده).
5 ـ ثم يتبع الارادةَ القوةُ العاملةُ المحركةُ للعضلات فتحرك العضلات.......... وامعان النظر فى سائر الحيوان يعطى آنهاكالانسان فى افعالها الارادية».
نقد: اما ارسطو در كتاب اخلاق اش ظاهرا همچون اپيكور حفظ اعتدال به هدف رسيدن به خوشى و راحتى را هدف انسان حتى در اخلاق مىداند و معتقد است كه افراد انسانى با مراعات روش اعتدال مىتوانند داراى زندگى خوشى شوند و به خوشى و سعادت خود برسند. كه اين نظريه ارسطو هم از طرف فيلسوفان جديد صغرويا و كبرويا مورد نقد و رد قرار گرفته است.
اولاً اين گفتار ارسطو كه «حد وسط هميشه فضيلت است و هر رفتار معتدلانهاى فضيلت است را رد كردند باينكه در مقابل هر فضيلت هميشه دو رذيلت نيست علاوه بر آنكه بعضى چيزها هر چه بيشتر باشد بهتر است مثل علم و خوشى و عدالت و بعضى چيزها حتى كم آن هم بد است مثل جهل و حسادت.
ثانيا در رد نظريه خوشى محورى فلسفه اپيكور و ارسطو و بهره جويان خواهد آمد كه هميشه فضيلت براى عامل خود خوشى و راحتى نمىآورد تا اينكه ارسطو بگويد «فضيلت بخاطر خوشى كه براى انسان بافضيلت مىآورد خوب است» بلكه گاهى فضيلت براى انسان بافضيلت، ناراحتى و حتى مرگ مياورد كه براى سقراط چنين بود و خوشى ارسطو بخاطر رذيلتاش بوده كه مزدور ستمگران بود و با گرفتن پولهاى كلان مىپذيرفته و اگر همچون سقراط آدم با فضليتى بود و از ستمگران دورى مىكرد به اين خوشى نمىرسيد.
ثالثا چنانچه سقراط روشن كرده خوبى عدالت بخاطر ذات عدالت است همچنانكه خوبى علم و عقلانيت بخاطر خودش است گرچه نتائج خوبى هم ببار مىآورد و «عدالت»، هم بخاطر خودش خوب است و هم بخاطر نتائج مفيدش نه اينكه بقول ارسطو عدالت خودش خوب نيست تنها بخاطر خوشى كه (در اين دنيا) ببار مىآورد خوب است.
بلكه كسانيكه بخاطر منافع شخصى خودشان تظاهر به فضيلت مىكنند انسانهاى رياكار و منافق اند و سوء استفاده از فضيلت است.
اينكه ارزش و خوبى فضيلت يعنى عدالت و احسان را بخاطر نفع شخصى بدانيم كه بفاعل آن مىرسد اثبات خوبى عدالت نيست واين ارزش دانستن براى فضيلت نيست بلكه بقول كانت لجن مال كردن فضيلت است و انسان با فضيلت كسى است كه عدالت و نيكوكارى را بخاطر خود عدالت و احسان مىخواهد نه بخاطر سوء استفادههاى شخصى در هر حال نظريه لذت محورى و خوشى محورى در نقد نظريه اپيكور و بهره جويان بعدا بطور مفصل خواهد آمد خلاصه اينكه ارسطو در بعضى كتابهايش در اخلاق، سوفسطائى گرا و در بعضى ديگر از كتابهايش، كمال گرا و در بعضى كتابهاى ديگرش خوشى گرا است.
ـ كانت كمال گرائى را مبهمگرا و خوشىگرائى را مفصلاً رد كرده است.
همچنانكه هيوم خودخواهى را باينكه يك فرد هر كارى را تنها بخاطر خوشى خودش بخواهد را منشا رذيلت دانسته و مىگويد بهمين علت انسانهاى خود خواه در تمام جوامع و جهان هميشه منفور بوده و اينك هم منفور هستند.
ـ صدرالدين محمد شيرازى صاحب كتاب اسفار به تبعيت از ارسطو در جلد نهم در باب نهم در فصل دوم يعنى صفحه 91 ـ حتى براى پيروى از عقل اعتدال را لازم مىداند و مىگويد:
1 ـ كسيكه (عقلاش زياد است يا) بيش از اندازه از عقلاش استفاده مىكند كلاه بردار و حقه باز مىشود.
2 ـ و كسيكه عقلاش كم است يا كم از عقلاش استفاده مىكند كلاه سرش مىرود.
3 ـ اما كسيكه در حد اعتدال از عقل استفاده مىكند (يا اينكه عقل متوسط دارد يعنى عقلاش خيلى كم يا خيلى زياد نيست) انسان عادل است نه كلاه بر سر كسى مىگذارد و نه كلاه سرش مىرود ـ اما قوة العقل فيصد رعن اعتدالها حسن العدل... و اما افراطها فتحصل منه الجربزه و الخداع و يحصل من ضعفها الحمق و الانخداع ـ
نقد ما بر اسفار اينكه مراد ايشان از افراط در قدرت عقل موجب خدعه و تجاوز به ديگران (= خداع) مىشود يعنى چه؟ آيا عقل خيلى زياد كه در انبياء و فيلسوفان بوده آنان را خدعه كار و حقه باز نفوذ بالله كرده است يا اينكه تعقل خيلى زياد، موجب خدعه و حقه بازى مىشود و يا اينكه پيروى حدّ اكثرى از عقل موجب خدعه و تجاوز به حقوق طبيعى ديگران مىشود هر كدام و كه مراد اسفار باشد غلط است.
زيرا حقوق طبيعى را كه از بديهيات عقلى حقوق است و در اصطلاح خودمان حقوق ذاتى مىنامند همان راهنمائى عقل است و كار عقل بجز نشان دادن واقعيات و حقوق ذاتى چيز ديگرى نيست و پيروى از عقل هرگز انسان را به تجاوز به حقوق طبيعى ديگران و ظلم كردن نمىكشاند لكن بايد توجه داشت كه عقل چراغ است همانطور كه خوبى و بدى هدف را نشان مىدهد راه رسيدن به هر كدام را هم نشان مىدهد درعين حاليكه از پيمودن راهاى كه به زشتى منتهى مىشود نهى مىكند اما اين انسان زياده از حد خواه است كه در شهوت و غضب بخاطر «منافع شخصى زياده از حد»، گوش به راهنمائى عقل نمىدهد و راه تجاوز به حقوق ديگران را مىپيمايد و لذا چون با عقل مخالفت مىكند سزاوار عقوبت است و لذا در قرآن در سوره ملك، جهنمىها مىگويند اگر ما پيروى از عقل مىكرديم به جهنم نمىرفتيم لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير.
سید محمد رضا علوی سرشکی