ذى مقراطيس ( دموکریت ) و پروتاگوراس

1 ـ ذى مقراطيس (حدود 460 ـ 370 ق.م)
2 ـ پروتاگوراس (حدود 490 ـ 421 ق.م)
پيش از آنكه وارد نقل و نقد نظريههاى فيلسوفان دربارهسرچشمههاى شناخت اخلاقى بشويم بهتر است متذكر شوم كه بعضى[1] از نويسندگان تاريخ فلسفه اخلاق در بيان نام فيلسوفان از ما قبل سقراط شروع كردهاند مثلاً درباره ذى مقراطيس و پروتاگوراس در حاليكه «ذى مقراطيس» درباره فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه (كه درباره خصوص رفتار اخلاقى بحث مىكند) حرفى ندارد بلكه تنها گفتارى روانشناسانه درباره رفتار انسان بطور عمومى دارد بدين عبارت كه مردم همه دنبال خوشى مىروند و اين بدين معنى نيست كه اخلاقا بايد دنبال خوشى بروند يا اينكه فضائل اخلاقى هم مقدمهاى براى رسيدن به اين خوشى فاعل است گرچه بعضى از پيروان ذى مقراطيس مانند اپيكور مسئله را بدين صورت طرح و به رفتار اخلاقى ربط دادهاند كه انسان عادل هم بخاطر نفع شخصى خودش دنبال عدالت مىرود بدين صورت كه با عدالت كردن و ظلم نكردن به ديگران، از دشمن سازى دورى مىكند. خود را در امنيت قرار مىدهد كه نقد و بررسى آن در بحث از اپيكور خواهد آمد.
در هر حال نظريه خود ذى مقراطيس درباره اينكه مردم دنبال خوشى مىروند (انگيزه رفتار آنها منحصر در لذتطلبى است) نظريهاى روانشناسانه است نه «اخلاقى درباره حسن عدالت و قبح ظلم و بايد و نبايدهاى اخلاقى و وظيفه اخلاقى» لكن همين نظريه روانشناسانه ذى مقراطيس هم گرچه فى الجمله درست است اما عموميّت ندارد يعنى نمىتوان گفت همه مردم «هميشه و همه جا»، رفتارشان منحصرا بخاطر انگيزه لذتطلبى و خوشى كردن بخودشان (در اين زندگانى دنيائى) هست حتى نيكوكاران بشريت كه همه عمر خود را به رنج و مشقت مىاندازند تا ديگران و بشريت در راحتى و خوشى قرار گيرد و يا حتى جان خود را براى نجات ديگران به خطر مىاندازند بلكه در موارد با «يقين به كشتهشدن خودشان» براى نجات مردم، جان خود را فدا مىكنند آيا باز مىتوان گفت بخاطر لذت طلبى بيشتر در اين دنيا چنين كرده است حتى هيوم هم نظر ذى مقراطيس (و اپيكوريان) را در «انحصار انگيزه بشر در خودخواهى» را سادهلوحانه و باطل مىداند و مىگويد تجربه به ما ثابت كرده كه در مقابل انگيزه خودخواهانه در بشر، انگيزه خيرخواهانه (و علاقه به نيكوكارى براى جامعه و مردم) هم وجود دارد و انگيزه بشر، منحصر به انگيزه خودخواهانه نيست.
پس نظريه ذىمقراطيس:
اولاًنظريهاى روانشناسانه است و درباره فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه نيست.
ثانيانظريه روانشناسانه ذى مقراطيس، عموميت هم ندارد. اما نظريه «سوفسطائيان» همچون «پروتاگوراس» در باستان و پوزيتيوستها در عصر كنونى تنها درباره انكار واقعيت اخلاقى است نه فلسفه اخلاق كه بحث آنرا ما در صفحات قبل بيان كرديم بعضى ديگر از «تاريخنويسان فلسفه اخلاق»، به ما قبل ذى مقراطيس و سوفسطائيان به «اخلاق نگارى يونانيان و روميان و امثال آنها» كشيده شدهاند[2] كه مربوط مىشود به اخلاق نگارى نه فلسفه اخلاق و لذا ما به آنها نپرداختيم و از سقراط شروع كرديم چون اولين فيلسوفى كه بطور مستقل و گسترده به توضيح عقلى و استدلال براى اثبات حسن فضائل اخلاقى و زشتى رذائل اخلاقى پرداخت، سقراط بود كه نه تنها در بيان و تعليم و تعلم بلكه در عمل هم معلمى براى اخلاق و خود هم به آن عمل مى كرد و در واقع در ميان فيلسوفان مجسمه اخلاقبود.
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1]- تاريخ فلسفه اخلاق غرب ـ ويراسته: لارنس سى. بكر
[2]- كتاب تاريخ فلسفه اخلاق غرب ـ ويراسته: لارنس سى. بكر.