دلائل منكرين اصول ثابت اخلاقى

علاوه بر سوفسطائيان[1] نوعا پوزيتيوسيتها و بعضى از ملحدان از اگزيستانسياليستها نيز، منكر حسن و قبح واقعى براى گزارههاى اخلاقى هستند و اختلاف جوامع مختلف را در خوبىها و بديها (و وقوع تضاد و تناقض آنچه در جامعههاى مختلف بد يا خوب محسوب مىشود) را دليل بر اعتبارى بودن يعنى غير واقعى بودن احكام اخلاقى و گزارههاى آن مىدانند كه در يك جامعه و فرهنگى خاص، رفتارى خوب و در جامعه و فرهنگى ديگر همان رفتار، بد محسوب مىشود. و بقول بعضىها عدالت همان عمل به قانون است كه در هر جامعهاى قانونى مخصوص بخود دارد و چه بسا در جامعهاى عملى قانونا ممنوع و در جامعه ديگر، مجاز است و يا اينكه عدالت داشتن همان مراعات حقوق ديگران است اما جوامع مختلف حقوقهاى مختلف و گهگاه متضادى دارند در نتيجه بعضى از دانشمندان معتقدند كه: از اين پس در غرب سخنى از هدايت خلقيات در ميان نيست گويا ما در جهانى زندگى مىكنيم كه اصول اخلاقى آن، كاملاً متنوع است[2] و اصول اخلاقى ثابت (تغيرناپذيرى) وجود ندارد.
واقعيت داشتن اصول ثابت اخلاق:
در قرون جديد چنانچه هيوم هم در كتاب مبادى اخلاق اش مفصلاً توضيح داده در «اصول اخلاق» ميان جوامع بشرى هيچ اختلافى نيست يعنى خوبى «فضائل اخلاقى همچون خوبى عدالت و احسان» و بدى «ستمگرى و فساد» مورد قبول همه جهانيان در تمام طول تاريخ است خودخواهى بيحساب و حسادت ناشى از آن و... در هر جامعهاى و در هر فرهنگى منفور و مستهجن است. و بقول هيوم سخنرانى كه در ميان مردم، شخصى را يا قانونى را يا رفتارى را محكوم و يا تمجيد مىكند كه هدف اش از اين سخنرانى، منافع شخصى خودخواهانه خودش است نه عدالت و منافع عموم، هيچكس به او توجه نمىكند اما وقتى ديگرى درباره عدالت و نيكوكارى مىفهماند كه هدفاش واقعا خودخواهى و جلب منافع شخصى نيست بلكه علاقه واقعى به عدالت و نيكوكارى است آنگاه مورد توجه مردم قرار مىگيرد در هر جامعهاى و فرهنگى كه باشد چنين است يعنى خودخواهى بيجا نزد همه جامعه بشرى بد و زشت و بالعكس عدالت خواهى و نيكوكارى به ديگران، خوب و سزاوار ستايش و تمجيد است. حتى هيوم مىگويد انسانهاى اوليه كه جامعه سياسى تشكل دادند تنها بخاطر اجراى عدالت بوده است كه هر كسى به حق (طبيعى) خود، قانع گردد يعنى پيش انسانهاى اوليه هم عدالت و نيكوكارى خوب و خودخواهى ستمگرانه بد بوده است. بقول سقراط حتى كودكان معنى خوبى «عدالت و احسان» و بدى ظلم را مىفهمند كه اگر بيهوده كودكى ديگر به آنها بزند شكايت او را پيش بزرگترها مىبرند و توقع دارند مورد حمايت قرار گيرند. يعنى «اصول اخلاق» مورد قبول تمام انسانهاى عاقل در تمام جهان و در تمام طول تاريخ بشر است.
آنچه مورد اختلاف ميان فيلسوفان اخلاق بوده و هست، «منشاء» شناخت خوبى فضائل و بدى رذائل است كه آيا در عقل است و يا در امر خداوند و يا در وجدان يا حِسّ اخلاقى و يا «منشاء» خوبى عدالت همان شناخت خوبى لذت و خير است كه لازمه عدالت و نيكوكارى است اما اينكه فيلسوفى بطور كلى واقعيت خوبى عدالت و نيكوكارى و بدى ستمگرى و فساد را انكار كند ميان فيلسوفان اخلاق ديده نشده است مگر آنكه مانند بعضى از فيلسوفان قرنهاى اخير، خوبى «عدالت و احسان» و بدى «ستمگرى و فساد» را كه بر اساس «حقوق طبيعى» است با «حقوق وضعى» بشرى كه بعضى از آنها بعضا خلاف عدالت است مخلوط كرده باشند (و يا با خوبىهاى مذهبى و فرهنگى جوامع مختلف كه بر اساس قرارداد برپا شده اشتباه كرده
باشند). غافل از آنكه «حقوق قراردادى و قوانين قراردادى» و خوبى و بديهاى جوامع مختلف، تنها تا آنجائى بجا و عادلانه است كه از حقوق طبيعى سرچشمه گرفته باشد و در محدوده حقوق طبيعى باشد و با منافع واقعى بشر كه حق طبيعى بشر است، منافات و تناقض نداشته باشد و بقول گروتيوس اين حقوق طبيعىاند كه منشا الزامات اخلاقىاند (حقوق طبيعى لازم المراعات است و تجاور بانها ممنوع و موجب استحقاق مجازات مىباشد).
و لذا طبق «حقوق طبيعى» تنها «قرادادى، لازم الوفا است كه بدون اكراه و با وجود آگاهى و عقل انجام گيرد و لزوم وفاى آن هم لزومى عقلى است» (نه لزومى قراردادى) و لذا دمكراسى هم بر حقوق طبيعى كه پيشفرض هر انتخاب والتزامى است بر پا شده است و «حقوق طبيعى»، پايه و اساس دمكراسى صحيح است و پيشفرض وجوب وفاى بعهد است و آنانكه منكر حقوق طبيعى شدهاند و همه قوانين و حقوق را قراردادى مىدانند حتى پيشفرض قراردادهاى لازم الاتباع را هم قراردادى مىدانند درست معنى حقوق طبيعى و پيشفرضهاى قوانين وضعى را نفهميدهاند «تساوى بشرها» در حق حيات، حق آزادى و ساير حقوق طبيعى بشر از جمله آن پيشفرضها است كه نياز به هيچ قراردادى ندارد و با هيچ قراردادى قابل زوال نيستند و قراردادى دانستن آنها به دور و تسلسل مىانجامد.
اينكه نيچه گفته خدا مرده است پس خوبى و بدى وجود ندارد از جمله همين نفهميدنها است زيرا او نفهميده اصول اخلاق كه ريشه خوبى عدالت و احسان و بدى ظلم و طغيان باشد حكم شرعى نيست كه از اراده خداوند پديد آمده باشد بلكه خوبى عدالت و نيكوكارى، ذاتى عدالت و احسان است و عقل آنرا درك مىكند همچنانكه قضاياى رياضى را درك مىكند و اراده خداوند هم بر اساس اينها است نه اينكه اينها معلول اراده خداوند باشند و حتى يك انسان بىدين و منكر خدا هم مىفهمد كه حق خودخواهى بيجا و تضييع حقوق طبيعى ديگران را ندارد و عقلاً نبايد هم داشته باشد. و بقول بعضى از تحليلگران گفته نيچه، «اين گفته نيچه را معلول خودخواهى مفرط اش دانستهاند».
همچنانكه ژان پل سارتر و امثال او، در «انكار اصول اخلاق يعنى انكار خوبى عدالت و احسان و بدى خودخواهىهاى مفرط ستمگرانه» و در عين حال «اعتراف شان به حفظ انسانيت و فضليت و شرافت»، آنها را در تناقض گوئى انداخته است كه اين تناقض گوئى آنها ناشى از جهلشان به اصول انسانيت است كه نمىدانند انسانيت بجز مراعات عدالت و نيكوكارى و رعايت حقوق طبيعى ديگران و...،چيز ديگرى نيست. و افكار پوزيتيوسيتها نيز از جهل آنها سرچشمه گرفته كه خوبى اعتبارى و ساختگى قراردادهاى جوامع و فرهنگهاى مختلف را با خوبى عدالت كه ذاتى عدالت است يعنى مراعات حقوق طبيعى ديگران اشتباه نموده و آنها را با هم خلط كردهاند و اصلاً موضوع فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه را نفهميدهاند همچنانكه راسل در چنين اشتباهى گرفتار شده است حتى در فلسفه اخلاق بمعنى اعم يعنى اينكه خوشى، مقتضى خوبى است و درد و رنج، مقتضى بدى است يعنى اينكه خوشى در جائيكه مستلزم درد و رنج ديگران نيست خوب است و بالعكس درد و رنج هم در جائى كه هيچ فايدهاى به انسان نرساند بد است را چه عاقلى مىتواند انكار كند همچنانكه در فلسفه اخلاق بمعنى اخص كلمه «چه جامعهاى مىتواند خودخواهى مفرط و بيحساب را بد نداند و كدام جامعه و فرهنگ است كه از آن نفرت نداشته باشد».
و لذا راسل عاقلتر از اين بود كه اين را انكار كند و يا دربارهاش شك كند ظاهرا محور فلسفه اخلاق را راسل گم كرده و آنرا با خوبى و بدىهاى ساختگى و قراردادى جوامع، اشتباه گرفته است و گرنه «راسل» بر خلاف نيچه مردى خودخواه نبود گرچه بى دين بود و درباره خدا شك داشت اما مىتوان گفت در ميان بى دينها و خدانشناسها منصفترين آنها بود و اگر مىفهميد كه در جائى اشتباه مىگويد باشتباه خود اعتراف مىكرد (مثلاً گروهى دزد هستند كه با دزديدن كودكان و كشتن آنها اعضاء آنان را به فروش مىرسانند مانند كليه آنها و قلب آنان و... آيا راسل كه مردى تا اندازهاى منصف بوده مىتواند بگويد اينها واقعا كاربدى نمىكردند يا در زشت بودن كار آنها و محكوم كردن شان ترديد و شك داشته باشد).
بحث ما درباره واقعيت داشتن اصول ارزشهاى اخلاقى و واقعى بودن گزارههاى اخلاقى تمام شد اينك به سرچشمه پيدايش چنين شناختى مى پردازيم.
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1]- دوره آثار افلاطون - جلد پنجم - در ترجمه فارسى صفحه 1407 در بحث سقراط با ته ئه تتوس:
سقراط: پروتاگوراس و پيروانش برآنند كه عدل و ظلم و ديندارى و بى دينى وجود مستقل ندارند.
[2]- تاريخ فلسفه اخلاق غرب - ويراسته لارنس سى. بكر در بخش يازدهم نوشته جوزف. جى كاكلمن.