فلاسفه تاريخ به دو نوع تاريخ قائل هستند. تاريخ به منزله روايت و تاريخ به منزله تحليل. اما دوستي كه در باب پست قبلي كامنت گذاشته و اشارتي كرده به خسرو معتضد . در پاسخ مي گويم كتاب ها و نوشته جات و صد البته برنامه ي ايشان تاريخ به معناي سوم است كه درك فلاسفه تاريخ به ان نمي رسيده است.و ان تاريخ به مثابه خضعبلات است.واقعا چرنديات ايشان كه به لقب استاد مفتخر شده اند هيچ ربط وثيقي به تاريخ ندارد . وقتي در يكي از برنامه ها ايشان با بادي در غبغب مي گويد:"ايراني هاي عزيز تاريخ بخونيد تا ببينين با اين مملكت چه كردن از در پشتي سفارت انگليس براي فلان سياستمدار فاحشه مي بردند".در كتاب درامدي بر جامعه شناسي سياسي اثر دكتر نقيب زاده پاراگرافي هست كه وقتي آن را خواندم ميخكوب بر زمين باقي ماندم از شدت وحشت عرياني آن حقيقت.جالب انجاست كه از هر مخاطب ديگر ان كتاب هم پرسيدم همين حالت بر انان عارض شده بود(از جمله يار سفر كرده جواد شفيع زاده عزيز).ژرفناي تحليل و اوج دقت نظر را به مشاهده بنشينيد نقيب زاده مي نويسد{نقل به مضمون}:شكل گيري دولت صفوي نقطه عطف تاريخ ايران است اركان ان دولت مشتمل بود بر نظاميان ديوان سالاران و روحانيون .با فروپاشي صفويه اين سه به ترتيب به قدرت رسيدند:قاجاريه پهلوي و جمهوري اسلامي. حال اين پاراگراف را كه به اندازه صد كتاب تاريخ و تحليل و تئوري به جان و ذهن مخاطب مي ريزد مقايسه كنيد با مباحث درخشان خسرو معتضد.راستي يك جوك آخر وقت بگويم و شب بخير . معتضد پس از انتشار كتاب ميلاني(هويدا ابوالهول ايراني)گفته بود از كتاب من(هويدا سياستمدار پيپ و گل و عصا)كپي كرده است.(تو گويي پياز هم جزء ميوه هاشده است)