مقدمه

رساله حاضر عهده دار نقد آراء هيوم در زمينه تئورى شناخت و مابعد الطبيعه است. در اين مقدمه به دو مطلب خواهيم پرداخت. نخست توضيحى در باب «فلسفه شناخت» يا «شناختشناسى» ارائه می كنيم و سپس ضمن معرفى كوتاه هيوم، سيرى گذرا در آثار و انديشههاى فلسفى او در مورد مابعد الطبيعه خواهيم داشت. اگر فلسفه را «تعقل در راه شناخت آنچه تنها راه شناخت آن، تعقل است» بدانيم، در نتيجه ـ به درستى ـ شامل همه موارد زير خواهد بود:
1- شناختشناسى كه در باره «شناخت» است و سقراط و فيلسوفان جديد به دنبال آن بودهاند.
2- وجودشناسى كه در باره «موجود بما هو موجود» است و ارسطو آن را دنبال می كرد.
3- شناخت عقلى آنچه مربوط به عمل (رفتار بشر) است مانند فلسفه حقوق، فلسفه اخلاق، فلسفه سياست و غير اينها.[1] اما چنين تعريفى عام از فلسفه، يك اشكال بزرگ در مقابل دارد و آن همان اشكالى است كه هيوم مطرح كرده است. وى می گويد:
قضاياى عقلى عبارتاند از يك موضوع و نيز يك محمول كه از مفهوم همان موضوع به دست آمده است. در واقع گزاره همان مفهوم موضوع است كه بر موضوع حمل می شود. به عبارت ديگر، مفهوم گزاره، تكرار مفهوم موضوع و يا جزئى از مفهوم موضوع است كه بر موضوع بار می شود؛ مانند اينكه می گوييم: «انسان انسان است» يا «انسان جاندار است» يا «انسان، جاندار عاقل است». در دو مثال اخير، جاندار يا جاندار عاقل در واقع همان مفهوم موضوع است كه انسان باشد لكن با تفصيلى بيشتر، همچون قضاياى تحليلى رياضى (كه نزد هيوم از قضاياى تحليلى عقلى است).
مثال ديگرى در اين باب می آوريم. می دانيم كه دو به اضافه دو می شود چهار (4=2+2) ولى «چهار» چيزى نيست جز همان «دو بعلاوه دو»، كه بار ديگر تكرار شده است. به طور خلاصه نزد هيوم قضاياى عقلى كه در رياضيات و فلسفه و غيره مطرح می شوند، چيزى جز بازى با الفاظ نيستند و گزاره در آنها صرفا تكرار نهاد و توضيح دهنده ذات آن است. البته اين روش عقلى به نظر هيوم در رياضيات مفيد است زيرا مردم با توضيح بيشتر راجع به عدد، بهتر متوجه آن مقدار معيّن می شوند. از اين رو به عقيده وى، اين روش به همين اندازه در رياضيات مفيد است اما در غير رياضيات هيچ فايدهاى ندارد.
از اين اشكال كه بگذريم، اشكال ديگرى بر فلسفه مابعد الطبيعه وارد می شود و آن اين است كه در رياضيات از مقدار اشياء محسوس سخن می رود و موضوع آن قابل تصور و فهم است اما موضوعات مابعد الطبيعه، تصورات نامحسوساند و چون تصورات نخستين ما كه از واقعيات خارجى حكايت[2] می كنند تنها تصورات حسى هستند پس تصورات نامحسوس، تصوراتى حاكى از واقع نيستند.
در نتيجه اگر مقصود ما از فلسفه همان فلسفه مابعد الطبيعه باشد كه موضوع آن از نامحسوسات است و حاكى از معناى واقعى نيست و مفهوم گزاره نيز از همان مفهوم نهاد گرفته شده باشد كه بر آن حمل می شود، در واقع فلسفه مابعد الطبيعه فقط بازى با الفاظ خواهد بود و ديگر نه چنين قضايايى حاكى از واقعيات هستند و نه با چنين قضايايى كه تنها بازى با الفاظ اند، آگاهى جديدى به دست می آيد. بارى، كتاب حاضر در دو بخش جداگانه به نقد اين دو اشكال هيوم می پردازد:
1- بخش اول (تصورات) نقدى بر اين سخن هيوم است كه می گويد: «تصورات نخستين ما كه حاكى از واقعياتاند منحصر به تصورات حسى هستند».
2- بخش دوم (تصديقات) در نقد اين گفته هيوم است كه: «قضاياى عقلى، منحصر به قضاياى تحليلى است كه مفهوم گزاره در آنها تكرار مفهوم نهاد است». مقصود از فلسفه شناخت، فلسفهاى است كه از تصور و تصديق بحث می كند. در فلسفه شناخت از سرچشمه پيدايش تصورات و تصديقات و اقسام آنها و اينكه كدام يك از واقعيت حكايت می كنند، بحث می شود. از اين رو بحث از فلسفه شناخت بسيار با اهميت و بر هر نوع فلسفه ديگرى مقدم است.
نسبت ميان «فلسفه شناخت» و «منطق ارسطو»
موضوع منطق ارسطو، معرّف[3] و حجّت[4] است. به عبارت ديگر، در اين منطق از تعريف و استدلال بحث می شود. با مراعات قواعد منطق ارسطو كه تحقيق در باره اجزاء و شرايط و اقسام تعريف و استدلال است، امكان خطا در تعاريف و استدلالها، كاهش می يابد. موضوع فلسفه شناخت چنانكه گذشت همانا «تصور» و «تصديق» است يعنى فلسفه شناخت در باره تصور و تصديق و سرچشمههاى نخستينِ پيدايش آنها و نيز مقدار اعتبار و نحوه حكايتشان از واقع، تحقيق می كند تا تصورات موهوم را از تصورات غير موهوم و نيز تصديقات معتبر را از تصديقات نامعتبر، جدا كند اعم از اينكه در اجزاى تعريف و استدلال، از آنها استفاده بشود يا نشود.
بحث از فلسفه شناخت، در مقايسه با بررسى قواعد منطق ارسطو، هم فراگير است و هم ريشهاى و بالعكس منطق ارسطو نسبت به فلسفه شناخت يا شناختشناسى هم محدود است و هم فرعى. از همين رو در فلسفه شناخت است كه ما در می يابيم ادعاى طرفداران منطق ارسطو بر اينكه مراعات منطق ارسطو، فكر را از خطا حفظ می كند ادعايى خلاف واقع است چنانكه ادعاى انحصار استدلال ـ در منطق ارسطو ـ به استقراء و قياس و تمثيل، باز ادعايى خلاف واقع است.[5]
سید محمد رضا علوی سرشکی
[1]- گاه از اين قبيل فلسفهها اصطلاحا به عنوان «فلسفههاى مضاف» ياد مىشود كه تعبير
دقيقى نيست، زيرا هيچ كدام از سه قسم مذكور زير مجموعه ديگرى نيست تا يكى را فلسفه مطلق و ديگرى را فلسفه مضاف بخوانيم. در اين زمينه بد نيست سه تعريف رايج از فلسفه را مرور كنيم: «تا كنون با سه معناى اصطلاحى فلسفه آشنا شدهايم ... اصطلاح سوم آن، مخصوص به معرفتهاى غير تجربى است و در مقابل علم معرفت تجربى به كار مىرود. (مصباح يزدى، محمدتقى، خودآموز فلسفه، ص 62)؛ قدما در تعريف فلسفه مىگفتند: "علم به احوال اعيان موجودات است چنانچه در نفس الامر هستند به قدر طاقت بشرى" ... ايرادى كه به اين مطلب وارد است اين است كه از كانت به بعد، ديگر كسى از فلاسفه اعتقاد ندارد كه ذهن انسان مىتواند حقايق اشياء يا شىء فى نفسه را ادراك كند و معرفت بشرى، محدود به ظواهر و نمود اشياء است.» (بزرگمهر، منوچهر، فلسفه چيست، ص 15-16)؛ تعريف صدر الدين شيرازى در آغاز كتاب اسفار: «فلسفه، شناخت كنه ماهيت موجودات است (معرفة حقائق الموجودات على ما هي عليه).
[2]- حكايت كردن تصورات از خارج به معناى تصديق نيست بلكه مقصود اين است كه تصورات حسى، ما به ازايى در خارج دارند و تصورى مثل «دايره مربع شكل» نيست و يا تصورى مثل «سيمرغ» نيست كه هيچ ما به ازاء و واقعيت خارجى ندارد.
[3]- معرّف، تصورى است كه تصور ديگرى را توضيح مىدهد و به عبارت ديگر، گزارهاى است كه مفهوم نهاد را براى شنونده، معرفى مىكند.
[4]- حجّت عبارت از قضايايى است كه قضيه مجهولى را براى ما معلوم مىكند.
[5]- براى آگاهى از تفصيل اين مطلب ر.ك: علوى سرشكى، محمدرضا، نقدى بر فلسفه ارسطو
و غرب.