استاد علوي سرشکي
ArticleIDPicAddressSubjectDate
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
 
 
  • مقدمه فلسفه اخلاق  
  • 1389-01-25 16:18:20  
  • ارسال به دیگران
  •  
  •  
  • انگیزه بحث


    مقدمه:

    اگر «فلسفه» را بمعنى تعقل يا «دوستدار تعقل كردن»، بدانيم بدون ترديد پايگذار آن در غرب، «سقراط» بوده بالاخص در فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق و فلسفه سياسى، در زمانى كه سوفسطائيان (آنطور كه از آثار افلاطون بدست مى‏آيد نوعا وكيل دادگسترى آن زمان بودند) مى‏كوشيدند «فلسفه» را وسيله سخنورى در دادگاه و به حمايت از موكلين خود و يا در انتخابات براى پيروزى بر رقيب قرار دهند و از هنر مغالطه و سفسطه و شعر و جدل حداكثر استفاده را بنمايند و يا وسيله ارتزاق در تعليم فرزندان ثروتمندان و رسيدن به رفاه دنيائى شود ولى همه اينها را با يدك كشيدن بر چسب نام فيلسوف و دوستدار تعقل بر خود انجام مى‏دادند و با عمل ناشايست فوق در واقع فلسفه را بدنام مى‏كردند كه يك مرتبه سقراط بروى صحنه آمد و با بحث‏هاى آزاد با آنها مشت خالى آنها را باز و راه صحيح عقلانيت و انديشيدن را به مردمان آموخت و به شبهات سوفسطائيان درانكار «واقعيات خارجى» و انكار «علوم و فلسفه واقعى»، جواب دندان شكن داد كه مقدارى از مباحثات سقراط را بعضى شاگردانش همچون افلاطون و برادر افلاطون و نيز گزنفون نقل كرده‏اند. آثار افلاطون هم اينك در مجلداتى چاپ شده و در اختيار عموم است. اما متاسفانه هيچكدام از شاگردانش راه او را ادامه ندادند بلكه به افراط و تفريط افتادند.

    «افلاطون»، مقدارى راه ذهن گرائى و خيال‏پردازى را گشود و بالعكس «ارسطو» (شاگرد افلاطون)، راه حسّ‏گرائى را در پيش گرفت و در نتيجه بانكار نظريه اتمى ذى مقراطيس و انكار نظريه منظومه شمس فيثاغورث افتاد و با جمع آورى يادداشت هائى كه درباره منطق بود مدعى آن شد كه «اگر كسى از اين منطق من پيروى كند فكرش از خطا حفظ مى‏شود» زيرا راه بدون خطا را همان راه برهان معروف خودش مى‏دانست كه از مقدمات حسى و تجربى و حدسى و غيره تشكيل شده است. لكن غافل از آنكه با چنين مقدماتى خطاپذير، ممكن نبود به نتيجه‏اى خطاناپذير برسد و بر اساس همين منطق خطاپذيرش بود كه بانكار بعضى از واقعيات علمى همچون نظريه منظومه شمسى و نظريه اتمى افتاد و بقول برتراند راسل در دو هزارساله‏اى كه منطق و فلسفه ارسطوئى بر اروپا حاكميت داشت اروپا نتوانست هيچ پيشرفت علمى و عقلى بكند و پس از دو هزار سال حاكميت ارسطو بر اروپا هر پيشرفت علمى و عقلى در اروپا يا در هر موردى بدون عقب راندن ارسطو از آن مورد ممكن نبود و با سقوط حاكميت ارسطو در قرون جديد راه پيشرفت علمى و عقلى باز شد. برگرديم به بحث اصلى خودمان درباره فلسفه اخلاق كه پس از سقوط «فلسفه يونان»، در قرون جديد دوباره توسط فيلسوفانى همچون دكارت، جان لاك، شافتسبرى، هيوم، كانت و غيره در قرون هفده و هجده مطرح شده اما اينها همچون سقراط قدم هائى را در فلسفه اخلاق برداشتند اما تجربه گرائى افراطى و علم زدگى حسى موجب شد راه آنان بطور جدى ادامه نيابد و رشته فلسفه اخلاق در قرنهاى نوزدهم و بيستم بطور جدى و عميق دنبال نشود اما در اين دو قرن اخير بعكس پيشرفت چشمگير علوم تجربى، فلسفه پيشرفتى نكرد و بعكس كثرت مدعيان فلسفه، فيلسوفى واقعى و عميق انديش بالاخص در فلسفه اخلاق بوجود نيامد در نتيجه كسانى كه به نوشتن كتب فلسفه اخلاق دست زدند و از اخلاق سخن گفتند همچون آير الگوى پوزيتيويست‏ها وهمچون سارتر، الگوى‏اگزيستانسياليست‏هاى ملحد به تناقض گوئى افتادند و يا همچون خانم وارنوك كه كتابى درباره فلسفه اخلاق نوشته و از پوزيتيويست‏ها است به جهل فيلسوفان پوزيتيويست اعتراف نموده و درباره خودش هم اعتراف مى‏كند كه حتى همچون فيلسوفان پوزيتيويست اصلاً نمى‏داند گزاره اخلاقى چيست و گزاره‏هاى اخلاقى با ساير گزاره‏ها چه فرقى دارند البته فيلسوفان واقع گرائى هم در فلسفه اخلاق در اين دو قرن يافت مى‏شوند اما به فلسفه اخلاق بيش از آنچه فيلسوفان قديم سقراطى و رواقيان كه قبلاً گفته بودند چيزى به آن نيافزودند و آنرا تكميل نكردند گرچه جملات مفيدى فى الجمله گفته‏اند و بهمان مقدار هم سزاوار قدردانى و تمجيدند اما بالاخره دو قرن اخير را مى‏توان قرن سرگردانى غالب فيلسوفان در فلسفه اخلاق ناميد اما در شرق در حوزه‏هاى علوم دينى در ميان فيلسوفان ارسطوئى همچنان حاكميت با ارسطو است و در فلسفه اخلاق نيز كه ارسطو[1] در كتاب اخلاق اش دنباله رو ذى مقراطيس بود و خوشى را هدف اخلاق مى‏دانست اينان نيز به همان نظريه ارسطو متعبداند و از نظريات ديگران و فيلسوفان غرب پس از ارسطو را نمى‏خواهند با خبر شوند و لذا از نقدهائى كه بر ارسطو شده كاملاً بيخبرند و چنانچه كانت روشن كرده نمى‏دانند كه نظريه ارسطو در اخلاق واقعا فلسفه اخلاق نيست بلكه لجن مال كردن اخلاق است كه هدف نيكوكاران را هم در رفتار اخلاقى همان خوشى (نفع شخصى عامل) مى‏داند و حتى خدا را هم چنين ميانگارد در نتيجه بر اساس «فلسفه اخلاق ارسطو» ميان نيكوكاران و ايثارگران و جنايتكاران در هدف نهائى رفتار هيچ تفاوتى نيست مگر آنكه جنايتكاران بطور صريح و مستقيم دنبال خودخواهى (لذت شخصى) شان‏اند ولى نيكوكاران بطور غير مستقيم.

    مشاهده اين وضع بود كه اين نويسنده را به تحقيق وا داشت تا با نقد و بررسى همه نظريات در فلسفه اخلاق، خواننده را در قضاوت نهائى يارى نمايد. و از همه دوستانى كه مرا در اين راه يارى كردند نهايت تشكر را دارم و منتظر نقد خوانندگان عزيز نيز هستم.

    سید محمد رضا علوی سرشکی


    [1]- ارسطو هدف اخلاق را سعادت يعنى خوشى و آرامش مى‏ دانست كه راه رسيدن به آن را حفظ اعتدال در پيروى از غرائز و عقل مى‏دانست همچون ذى مقراطيس كه حفظ تعادل را مقدمه سعادت مى‏دانست.

     
    نام :
    نام خانوادگی :
    E-Mail :
     
    متن نظر :
    میانگین :
    %0
    تعداد امتیازات :
    1
    انتخاب گزینه :
     
     
     
     
    مقدمه (خداشناسي، مقدمه ای برای شناخت دین کاملا الهی) نتيجه عملي خداشناسی برای استفاده از «دین الهی» است پس در واقع عملاً نتيجه خداشناسی به «شناخت دین واقعاً الهی» برمي گرددانسان شناسی (بخش نخست) امتیاز انسان از حیوان، تنها به «داشتن قدرت تعقل» نیست بلکه با «نداشتن بسیاری از چیزهای دیگر» نیز همراه است انسان شناسی (بخش دوم) انسان، روش زندگی کردن خود را به طور غریزی نمی داند و لذا نیازمند آموزش است و این آموزش در دو قسمت استضامن اجرای روش چگونه بايد زیستن انسانها در اجراء حقوق و قوانین و اخلاق نیک نوعاً نظر به حکومت‌ها دارند و گویا آنها را ضامن اجراء کافی دستورات لازم الاجراء می دانندخلاصه انسان شناسی آن طور که جان لاک و فیلسوفان دیگر هم گفته اند عوامل اجراء حقوق و اخلاق در انسانها عبارتند از : نیت «خیرخواهانه و حق خواهانه» که بسیار کم و ضعیف است آموزه چگونه بايد زیستن ارزشی مهمترین عامل در تحول بشریت همیشه «مذهب» بوده است که در هر تاریخی در دنیا انسانها را بین خودشان پیوند می دهد و در نتیجه بجامعه نظم و تعادل و سلامتی می بخشدمقدمه پیدایش روشن فكري در فرانسه حکومت به تنهايي و بدون مذهب عدالت کامل را نمی تواند برقرار کند و نیاز به ایمان بخدا و دین، غیر قابل انکار استآموزه‌هاي چگونه بايد زيستن نفع گرايانه (بخش نخست) آگوست کنت می گوید«وقتی بشر از دین و روحانیت واقعی دور شود بسمت وحشی گری روی می آورد». و این نیست مگر بخاطر رشد تفکرات حس گرایانه و ماده گرایانهآموزه‌هاي چگونه بايد زيستن نفع گرايانه (بخش دوم) مطالعات بعمل آمده نشان می دهد که «کمبود یا فقدان عاطفی والدین»، مهمترین عامل مشترک در سوابق این نوجوانان بزهکار بوده است«ضمانت های اجرائی» آموزه های چگونه بايد زیستن راسل :تمام رفتار سیاسی سیاستمداران را با این اصل «قدرت طلبی»، می توان تحلیل کرد